
کیوان قنبری
بر کلماتِ اوّل ،
ستونی از خون ایستاده بود
و کلمات ، حریفِ خود
نبودند
بیرون اگر می
ایستادم
آه !
امّا ستون
ریخته ای از مرگ هستم
و بر مرگی که امضا
کردم
قاتلین
ِزیادی ایستاده اند
نه
برف می آمد ، نه باران
نه
برف می آید ، نه باران
و شبِ بلندِ
تنهایی همه جا ریخته است
نه نمی
ترسم
من
برادر ِخونی
ِقاتلینم
و تمام ِجهان
تنها بودم
و فصلی خواهد آمد
بی برف و باران .
آیا بیرون از
خودم ایستاده ام
حالا که کلمات ،
امضای بی تفاوتی می کنند ؟
آه !
آیا
اگر راه از مقصد تهی شود ،
چیزی از قصد تکان می خورَد ؟
وقتی هر لحظه که
می آید
گـَردی از
هذیان به تن دارد
با چشمهای حدقه ای
ِمات
و جهان ، علامتِ
بلندِ تعجّبی ست
در انتهای
گزاره های دهان
و ابتدای
جراحتِ مغز .
باید ستون
ِخونی رها شود
باید اوّل
ِکلمه از خود برخیزد
و گلویی از
گزاره تازه کند
این سمت های مسموم
تنها
حرکتِ تجمّعی ِقطره ها را
متلاشی می کنند
آه ! گزاره
های گریان !
تنهاییم را
بر دست های مهربانتان ببرید
زیرا سکوت ،
قاتل ِبالفطره ی حقیقت است
زیرا من بهشت را
دیده ام
که
تجمعّی بود از عریانی و گیاه
با تار و پودِ قطره ای
و قطره بلند
بود
قطره
تمام قدِ جریان به بیرون
و
من پای هذیانهای بلندی را
با قطره امضا کردم
زیرا
دوست دارم
زیر
ِبارش ِ شبنم و کافور
بنشینم
به تماشای فصل
هایی که هرگز نیامدند
چرا
که دیگر نمی آیند
و کسی با
بغلی از آنها نخواهد آمد
و هر
چه در کلمه آمد ،
دهان را تنها گذاشت ؛
بُهتِ
بلندِ غم
اوّلین گـَزیده ی مرگ
امّا پشتِ تمام
ِکلمات ، منم
زیرا بیرون از
خودم ایستاده ام با تمام ِدرونم
و ستونهای خون
تمام ِصفحاتم را
امضا کرده است .
شنبه
28 آبان 84
کیوان
قنبری
Yahoo! Messenger with Voice. PC-to-Phone calls for ridiculously low rates.