فاطمه حق وردیان
«نیمه های بریده ی یک کابوس»
زیر سایه ات پا می گیرم
رشد می کنم
قدم به سقف می رسد
قلبت برای این همه
بی اندازه کوچک می شود!
بیهوده است...
ساعت اگر 12 بار بنوازد،
پیراهنم غیب می شود!
آنوقت...
در سایه روشن خیابان خیسی
که به دستهای تو منتهی می شود،
نه از سگهای ولگرد می ترسم
نه از بوف کور روی این تیرهای برق!
...
نگرد!
نمی یابی!
آن کفش های قرض کرده
سه شماره از پاهای سیندرلای تو
بزرگ تر است
س...س...س...سر...مای این اتاق
مرا به عط...
سه
سه
وا می دارد
آغوش می گشایی و من
در هندسه ی تو آرام می گیرم!
**
از میهمانی انگشت های تو باز می گردم
داغی و هرچه خون در من است،
بخار می شود!
ت...ر...ک
ت ر ک م ی خ و ر م!
Fatima_anima@yahoo.com