فرشید جوانبخش

 

 

 

 با تو سر به سکوت و ستاره   دوخته ام
  و بالاتر از آنی که فکر می کنی   پریده ام
  تا هوای تو را سیر بخوابم  و
  عطر انزوای پرنده  را
  به گوش هفت رویای  به تعویق افتاده  بیاندازم
  چشم در چشم تو
  از خیال آسمان  گذشته ام
  به رنگ جنون   سر به سوی  تو داده ام
  و از کنار هر کوچه
  به انتظار و گریه   خندیده ام

  چه می شود گفت؟

  با دلی که درویش و بی پروا  
  به نام تو زد
  تا به رنگ سبز اصالتش
  به شفاعت عابران زرد و خسته
  از بی عبوری این سکون  بی گذشت
  قیام کند
  روح بلند چنار  در تو جاری  است
  و شهر  به هم آغوشی  خانه ات  افتخار می کند
  بگذار سیر بخوابمت
  که رویت  به هر چه نگاه می کنم   زیباست
  به شرم ناگهانی این بوسه   خو کرده ام
  و به هر چه در آن  نقش بسته ای   چون من     سلام می کنم
  سلام بر تو ای منجی هزار حس غریق   در من شده آواز
  سلام بر تو  آغوش بلند  اطمینان و خاطره
  سلام  بر بهانه ی راز آلود ملکوت و گریه
  سلام!      انسان کمیاب ایمان و اعتدال
  هزار پاره ی بی دلیل عاشق        
  از کنار تو آرام    به خودم که می آیم
  می بینم
  کسی پایش را    از این جمعه  جلوتر می گذارد
  و به کوچه های بیدار تقویم    سرک می کشد
  به خاطراتی  که هر از گاهی  در آینه    رنگ  می شود
  و انگشتی به سمت اشاره
  برای  دلش شکلک  در می آورد
  حالا
  کمی می توانم  بخندم
  و خواب گونه های تو را ببوسم
   بمان و به فتح جدیدی از
  قله های در من شده پیر     بریز و ببار
  که  قول می دهم
  قرار باران ریز عاطفه را
  در فصل های بعدی  دست هایمان  منتشر کنم
!