با
تو سر به سکوت و ستاره دوخته ام
و بالاتر از آنی که فکر می کنی پریده ام
تا هوای تو را سیر بخوابم و
عطر انزوای پرنده را
به گوش هفت رویای به تعویق افتاده بیاندازم
چشم در چشم تو
از خیال آسمان گذشته ام
به رنگ جنون سر به سوی تو داده ام
و از کنار هر کوچه
به انتظار و گریه خندیده ام
چه می شود گفت؟
با دلی که
درویش و بی پروا
به نام تو زد
تا به رنگ سبز اصالتش
به شفاعت عابران زرد و خسته
از بی عبوری این سکون بی گذشت
قیام کند
روح بلند چنار در تو جاری است
و شهر به هم آغوشی خانه ات افتخار می کند
بگذار سیر بخوابمت
که رویت به هر چه نگاه می کنم زیباست
به شرم ناگهانی این بوسه خو کرده ام
و به هر چه در آن نقش بسته ای چون من سلام می کنم
سلام بر تو ای منجی هزار حس غریق در من شده آواز
سلام بر تو آغوش بلند اطمینان و خاطره
سلام بر بهانه ی راز آلود ملکوت و گریه
سلام! انسان کمیاب ایمان و اعتدال
هزار پاره ی بی دلیل عاشق
از کنار تو آرام به خودم که می آیم
می بینم
کسی پایش را از این جمعه جلوتر می گذارد
و به کوچه های بیدار تقویم سرک می کشد
به خاطراتی که هر از گاهی در آینه رنگ می شود
و انگشتی به سمت اشاره
برای دلش شکلک در می آورد
حالا
کمی می توانم بخندم
و خواب گونه های تو را ببوسم
بمان و به فتح جدیدی از
قله های در من شده پیر بریز و ببار
که قول می دهم
قرار باران ریز عاطفه را
در فصل های بعدی دست هایمان منتشر کنم
!