www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
انسیه اکبری
آشنایی قبلی
لبخندت آنقدر گشاد است که سرت انگار گرد تا گرد قاچ خورده و دندان هات مثل دمل های عفونی سفید مسیر حلقت را برای کرم ها روشن کرده است من با بخیه های تازه ام روی زبانت لیس می خورم با استخوان های جناغ سینه ام که حالا مثل راه شیری به گودال های انفجاری اتمی وصل اند با منزلت های بُ "ریده" شده یی که حتی از سطح ماه قابل رویت اند ... و بوی دواگُلی شان پهلو می زند به به خون به بوی زخم تازه ... تو ، مرا به نصب پستان های نو ترغیب می کنی که مثل بادکنک های پرآب مواج اند و با تماس دست تحریک می شوند و مزیت شان این است که با سرطان پنچر نمی شوند ... _ از این زاویه که خوابیده ام بخیه ها مثل ریل های راه آهنی هستند که مرا تنها به پایین تنه تو می رسانند و هرچند دقیقه یک نفر خودش را زیر قطار انداخته ....
معلول
زنگ در را که زدند تو از تخم هایت آویزان بودی و همزمان قند را توی چایی میزدی تا راحت تر آب شود توی دهان برعکس ات و ما همگی ، منتظر شنیدن خاطره یی بودیم که سال ها توی یک کاندوم با سرکه و خون سگ مرینیت شده بود ... دهه ها گذشته بود و تو هنوز متولد شصت مانده بودی هنوز مادرت به خطا های خودش سر می زد و خواهرت دست وپا ، توی حجله یی که دامادش را خمپاره برده بود ... من با چشم هام به سربازی که سرنیزه اش درست موازی ناف م بود اشاره می کردم که زیپ اش باز است که دیروز فلس های ماهی را کندم امروز فلس های ماهی را چسباندم اما افاقه نکرد ماهی مرده بود و بی تفاوتی چشم هاش سرخ شد توی تابه داغ دوباره با اشاره گفتم : یارو ! تفنگ ات را زمین بگذار ... تنفگ برای لای پا نیست گیرم که زیر بغل هایت را بو کرده باشم و بوی خون زده باشد توی صورتم لامصب ! دست هایت را از بد جایی بریده اند ... زن موهایش را کرد ، زیر روسری گیپور و قیافه اش را هم جدی کرد و در حضور حضار گفت : تو مرا ارضا نمی کنی خوره مثل ماسک نشسته توی صورت ش جناب قاضی تشخیص لب از دماغش ممکن نیست و راست نمی شود به رکوع که می روی ، کمرت ... و بعد برگشت سمت جمعیت قرار بود دیروز مرتضی سیرابی ها را بیاورد تا توی حیاط پاک کنیم خبر موثق نبود مرتضی را دار زدند باورش خیلی سخت است که خرخره کسی را نمی شود از پشت جوید هیچ کس مرا ارضا نمی کند همه ، زودتر از موعد خوابشان می برد ومن مستاصل ام مثل معلولی که جفت دست هاش از مچ لای چرخ های ویلچرش گیر کرده است/
انسیه اکبری
|