نام شاعر : عليرضا آدينه

 

 

بي همه چيز باد

تنها مي تواند ببرد    نگه نمي دارد    که

شکل دراز بدي دارد

وقتي که دست مي برد آرام

بي همه چيز باد

در سکوت کوير روزنه اي

عصا زنان

 

بيرون کشيده از تن من گور

ميل به خانه آمدنش  نيست

نمي داند

 

زنگوله اي بسته به پايم

 

هر جا که مي روم

سنگم به شيشه مي زند از دور

طفلي که از درون من از دور

طفلي که از درون من از دور

طفلي که از درون من از دور

 

وردي مي خواند

که نمي دانم

من در ميان دو گوشم

... دادم که خودم

پا در ميان دايره دارم

از ميوه درخت بچينم

تايد به دست باد

بيايد

تن تار مي تند به رگم انگار

بالاش خفته روح سگم انگار

خواندن ، که نمي داند ؟