www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
دو شعر از علیرضا عباسی
گاهي كلاغ ها ، در سياهي چشمي جفتگيري مي كنند وحروفي سياه متولد مي شوند
پرنده ها، از روي كلمات دسته جمعي كوچ مي كنند . سطرها تنها مي مانند بوسه ها پنهان مي شوند وما پير مي شويم
دنيا، بهمين سادگي از راه هاي بي شماری در خود پيچيده است
كنار جاده در انتظار كسي ايستاده ايم . درختان ، شكسته در ما ايستاده اند وكودكان، برهنه در ما راه مي روند.
در سطرهاي تاريك انتظار مي كشيم پير مي شويم وگاهي كودكانِ برهنه، درختانِ شكسته را آتش می زنند .
دير به خانه رسيدم درخت با من رسيد شيشه تاريك بود.
زرتشت از پله ها بالا مي رفت تنه اش به تنه ي همسايه خورد برگشت ديوارها بلند شده بودند.
تا چشمي تاريك شد ، من بدنيا آمدم در سواحلي دور درخت با من بدنيا آمد دريا نزديكِ ما افتاده بود.
دير به خانه رسيدم درخت بر دوش دريا در چشم بالا پوشي روي پله ها مي سوخت.
(عليرضاعباسي)
|