www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
|
|
|
شیدا محمدی مجموعه شعر
چاپ اول ۱۳۸۶
--------------------------------- پسرم کانگوروست !
پسرم کانگوروست وقتِ هوشیاری دنبال بازیافتِ پدرش می گردد او که قکر می کند برای خودش مردی شده مرا در کیسه اش می گذارد در آتشدان اسپند در چرخ و فلک شهر و دور دنیا می گرداند می گرداند می گرداند.
پسرم کانگوروست ! وقتِ آشتی مرا می برد به مک دونالد والت دیزنی پارک جمشیدیه، شهر بازی ، لاس وگاس او مرا میانِ کیف و کتاب و مشق هایش جا می گذارد . عصر ها فوتبال بازی می کند هری پاتر می بیند و مرا مثل مهره های شطرنج در فصل هایش جابجا می کند.
پسرم کانگوروست ! وقتِ قهر مرا از کیسه اش دور می اندازد دور می اندازد دور می اندازد و من بی شناسنامه و سند عقد جیب همه مردان را می گردم تا شبیه اش را دوباره پیدا کنم ! ------------------------------------------------
همه چیز از باسن بزرگ من شروع شد! و طعنه باد به در و عکس سینه بند صورتی که افتاده بود در آبگون نگاه تو.
تختِ آشفته ملافه واژگون و عشقبازی نا تمام باران و برگ در نسیم روز یادگار آن جمعه مغشوش است.
******
آب از سر چند سه شنبه گذشته بود وما در ايستگاه پنج شنبه نگران جمعه سيگار مي كشيديم . آي جمعه ! خاطره ي لبخند نيمه كاره در عصر كش آمده ي غربت !
*******
تو را نمی دانم تو که از وادی تحقیر و تبعیض و تبعید می آ یی!
اما همهٌ گناه قرن پا بوس بی تعهدی عشق بود ..... آنگونه که در آواز?روزعشق? می گفتی: - عشق ازلی- ابدیم! و من در پوزخند ?همین? و ?هنوز? می اندیشیدم ?همیشه? وفادار خواهم ماند!
حالا مي فهمم كلمات وارونه تعابير آشفته در پي دارد ! همه چيز از لمس پسر چشم كبود گرفته تا بوسه ي خيس مرد سياه پوش وسايه ي جمعه ي متروك به من مي فهماندند كه هيچ چيز جاودانه نيست !
*******
روزها مي گذرند و تو نمي گذري اين شهر چشم هاي كوري دارد واز تو واز ملودي مادري ام خبري نيست با اين همه هر جاي ( بي جايي ) كه مي روم باز تو هستي وديوار و جاده و وعده ي فردا و ... من هنوز در ديروز آن تخت سخت خوابيده ام !
*******
شايد گناه از نگاه معصوم ما بود كه پيوند چند شعر عاشقانه وكتابي كه پل زده بود بر سفر وترانه نگذاشت هيچ چيزي دست نخورده بماند با اين همه مرد در آرزوي (هماني ) زن و زن در آرزوي ( شكل ديگر ) مرد تنها ... فصل ها ورق خوردند و تار موي ما در آينه سفيد شد و ديگر نمي گويم كه دوري دستا نمان چه رد تاريكي بر چهره ي روزها انداخت !
*******
حالا ... از اين قطار پياده شو از اين كوپه پروسواس اخم مرموز كش دار! وبيا تا ايستگاه دوباره تا لبخند مرموز همان كلام تا خطوط در هم دستانمان در نگاه آن كف بين وشماره ي معكوس ( با هم شدن ) در ساعت زنگ دار آن نقاشي و تلالو انداممان در عكس فوري يك عشقبازي !
فهرست دیگر اشعار:
www.sheidamohamadi.com
|
|