www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
شاید ما هم داستانی درباره ی بادها بودیم ... بررسی کتاب شعر (( اما من معاصر بادها هستم ! )) اثر نازنین نظام شهیدی عباس عرابی نازنین نظام شهیری شاعری ست که همیشه با اولین سرو آزاد می شود . شاعر با تلألو زردی در پریشانی و دوار ، شبیه پائیزی که شیشه های ضیافت سالیانه را قطع می کند . دنیای او ، دنیای رؤیاهایی است که در آنها کلمات اتاقهایی هستند که در کودکی ، در بسته مانده اند ، دنیایی که اگر یک پلک ببندی ، جهان بسته می شود . او در شعرهایش زندگی می کند ، در آنها می خندد و گریه می کند ، حضور دارد ، حضوری که در میان تعدد تصاویر رؤیاگونه و کودکانه در حوالی گذشته ما اتفاق می افتد و از این حیث در مجموع اقتداری را به ذهن وارد نمی کند . دنیای تصاویر ، دنیایی که در آن سوزن تابستان تمام راه را با کوکهای سبز می دوزد ؛ سکوت ، زیاد گود نیست و « تو را دوست داشتن » به معنای ورود به شهرستان ساده ای است . دنیایی با ترجیع بند شما : شما می آئید / تا از میان تمام فصلهای این داستان عبور کنید / و تابستان را ادامه دهید / رو به پنجره ای که ماه آن را فاش کرد . او در شعرهایش دغدغه دارد . دغدغه حضور ، و به این خاطر از زبانی ساده ( بی پیرایه ؟ ) بهره می برد . زبانی که در آن از اصطلاحات پر طمطراق و سنگین خبری نیست . با این حال از پیچیدگی ها و فاصله ها بهره می برد تا به مشارکت ذهن مخاطب در متن بیافزاید . مخاطب پذیری متن در اینجا در ساده بودن زبان نیست بلکه بیشتر در بیان آن نهفته است . بیانی خطابی که در اکثر شعرهای مجموعه ( به جز یکی دو سه مورد ) بیان غالب را بر دوش می کشند . با این همه نگاه شاعر ، نگاهی ثابت و جهت دار نبوده و در تمام شعرهای مجموعه از فضای کودکانه ی همراه با آرامش خبری نیست ؛ همانگونه که در زندگی معمول همیشه اتفاقات تازه ای در شرف وقوع است ، هر لحظه مسیر تازه ای را به روال زندگی می افزاید و درست در همین لحظه ی ساکت امکان دارد که باد داخل اتاق پیچد ، در شعر نظام شهیدی هم نمی توان وجه غالبی ( قالبی ؟ ) برای مفاهیم یافت ، دیگر نمی توان هیچ مفهومی را به تنهایی بزرگ دانست تا تمام توجهات ما را به خود جلب کند و دنیای شعرهای او از این لحاظ ( مثل سایر اشعار دهه ای که گذشت ) تمامی پر از مفاهیم بزرگ اند و نیستند ، چرا که برای انسان به عنوان یک کل امروز ، مفهوم بزرگ از دلالت تهی است ( آیا پر از اشباع از مفهومی معظم نیست ؟ ) ؛ نه خود را مجاز به عدم استفاده از میراث ذهنی شاعران گذشته ( پیروی ؟ ) می داند و نه شعر را مشغول دلمشغولی روزمره می کند و در همین حال اشعار او در پی یک مفهوم از قبل مشخصی نیستند با این تفاسیر اکثراً روایی ( خطی ؟ ) بوده و برخلاف نظر محترم منوچهر آتشی نمی توان آنها را قافله سالار شعر پست مدرن در ایران ( در هر کجا ) دانست . با این حال هر حضوری و هر امکانی در جهت ایجاد فضاهای شعر و یا شاید در جهت پیوند با ذهن مخاطب شرایط پدیدار شدن در شعر او را دارند . ( حضور مقتدرانه مؤلف ؟ ) گفتیم که از لحاظ ذهنی نه ! با این حال از لحاظ بیان ، مؤلف در شکل اثر به یک هنجار می رسد و برای جلو رفتن از کلیشه حضور شکل معمول کمترین گامی را بر می دارد ، اینجاست که متن با آنکه درحضور جریانی سیال شکل گرفته و از همین مسیر از عدم قطعیت در مفهوم های موجود بهره می برد اما این عدم قطعیت تنها فضاسازی ها و جریان فکری شعر را در برگرفته و خود را به نحو زبان و موجودیت ارتباط میان اجزاء ساختاری شعر و در یک کلام ، زبان شعر نمی کشد و از این لحاظ وزن اصلی به شکست و درهم تنیدن تصاویری که در اثر هستند می رسد . درگیری چند تصویر ، تکرارهای زیاد با همان بیان خطابی معمول . از چشمهای شما بیزارم / از شانه های مدوری که به دستهای تان ختم می شوند / از انگشتان نازک و پاهای کوچک تان / و از گریبانی که به رنگ بیابان هایت / و از اندامی که حجم هوا را اشغال می کند ؛ یک سره بیزارم .... « آیا فمینیسم که با آرمان تفاوت کار خود را آغاز کرده و بدان امید بسته ، به این امر نائل خواهد شد که خود را از چنگ باور به زن ، قدرت او و نوشتار او برهاند تا بدین ترتیب بتواند طلب تفاوت را در هر جزء از کلیت زن پیش ببرد و ویژگی هر زن را ، در وراء آن ، چندگانگی و زبانهای گوناگون او را در ورای افق ، در ورای بینش و در ورای ایمان آشکار سازد ؟ » ( ژولیا کریستوا ) برخی از صاحب نظران بسیار ارجمند شعر معاصر هنوز هستی زنانه شاعر را در متن ، در دل کلماتی مثل نخ و سوزن یا چرخ خیاطی و جاروبرقی و نهایتاً آشپزخانه و .... می بینند ! اگر برای هر شاعر یک هستی ( که قطعاً نمی توان برای آن چارچوب و حد مرزی قطعی قائل شد ) در نظر بگیریم ، یکی از ویژگی های شاخص مجموعه جدا شدن از قیودی است که مدنظر فمینیسم سنتی بود در واقع ما در مجموعه ی " اما من معاصر بادها هستم" با هستی شاعر فراتر از جنسیت او سروکار داریم ؛ و اگر چیزی به عنوان خود را بروز می دهد که در درگیر شدن با مرکزیت پنهان اعلام وجود می کند ، فراوان به شکست قطعیت در ذهن و تصاویر توتالیتر و البته مرد سالار موجود بیشتر زنانه متن دانست و این اتفاق که به شکلی هستی زنانه در متن شعرهای او نفس می کشد آنجا اتفاقی که معمولاً در شعرهایی می افتد که با اوج و فرودهای و فضاهای متن می انجامد و این شکست مرکز گرایی شاید حاصل برخوردی است که در جامعه به جنس زن وارد شده ، برخورد با این مرکزیت ، دانای کل و شکست آن را می توان البته در هستی درونی در شعر او می افتد و برخوردی غیر مستقیم با شرایط پیرامون است حتی گاه به خود ارجاعی متن می رسد . این نکته قابل توجه است که این نکات حاصل جسارتهایی هستند از یک زن و تنها « نازنین نظام شهیدی » با خصوصیات منحصر به وی و به هر زن یا مرد دیگری . تازگی و طراوتی که در این میان به سطرهای شعر منتقل شده ، نیز از هستی شاعر خبر می دهد تا بالاخره در گرچه شعرها شخصی اند .... آن قدرها مشخص و خصوصی نیستند » . اردیبهشت آهسته می شود / آن قدر که سرانجام می ایستد در آونگی راست / و این توقف دست خسته ای است که عقربه های بیشمار را ورق زد / چرا این اردیبهشت اینقدر سرد است . تهیه کردن گزارش ، درون کادر قرار گرفتن ، صدای گوشی تلفن و پیامگیر ، لبخند زدن رو به آینده در یک عکس ، و .... از اتفاقاتی هستند که هرکدام یک یا چند بار در شعرهای مجموعه حضور یافته اند . استفاده از این اتفاقات در متن اما یکی از شگردهایی است که شاعر در شعرهایش بهره می برد . در این حالت یک مجموعه از پدیده ها ( مثل تهیه کردن گزارش ) با قابلیت های خاصش به طور ذهنی با پدیده ای دیگر یا یک مفهوم ( به شکل استعاری ) گره می خورد که این شیوه یکی از عوامل ایجاد یک ذهنیت پیچدار در متن و دشواری ذهنی برای شعرهاست . این شیوه که به ایجاد فضاسازی های مختلف در متن می انجامد ، گاهی درسطح معمول استعاری زبان تبدیل به یک بافت سطحی شده که به راحتی توسط مخاطب برداشته شده و یا معمولاً در جهت انتقال یک تصویر که بیشتر برشی از زندگی است قرار می گیرد و گاهی فضایی ایجاد می کند که برای مخاطب هر لحظه ذهنیت های تازه ای می سازد ، تصاویری که برای هر فرد و نه شاعر ، خصوصی بوده و عملاً شعر را با نوستالژی و ناخودآگاهانه با خاطرات مخاطب گره می زند و البته شعرها شخصی نیستند چرا که مشارکتی میان متن و مخاطب وجود دارد ، مشارکتی که حاصل هم زیستی متن و مخاطب بوده و در حین بازنویسی متن ایجاد شده ، با این همه در این اشعار ، زبان به راحتی به ذهن مخاطب حساب پس نمی دهد تا با یک بار خواندن از کنار متن نگذرد ، او را درگیر می کند تا در این میان « من { مخاطب } با امکاناتی که او می دهد بر خویشتن تأثیر می گذارم » بارت در اینگونه شعرها به طور معمول واکنش متن با پدیده ی آشنای گذشته ( ذهنیت تاریخی متن ) آغشته است ( مثل استفاده از فضاهای آشنایی که بعد از خروج از دنیای فیلم و دوباره روشن شده فضا در شعر سینما وجود دارد ) و دانشمندان می گویند : « شعر ، ضربان قلب را آرامش می بخشد » . ما زیر برق چشمان پر ستاره ی تو ایستادیم / تا عکس بگیریم و مهربان بودیم / من لباسم طلایی بود / کسی پیراهنی به رنگ بنفشه داشت / و سرش را روی شانه ام خم کردم تا مهربان باشیم ... / .... کسی هم یکسره می گفت / چرا چراغها امشب این همه کم نور است ؟ همانطور که گفته شد یکی از شیوه های نزدیک کردن ، به صحنه آوردن در جهت هماهنگ سازی ذهنیت مخاطب با روابط درونی متن که در کتاب فوق الذکر بیشتر مدنظر واقع شده است ، حضور مداوم ضمیر خطایی "شما" ست . که این تعداد تکرار تبدیل به یک هنجار در بیان شده به طوری که اثر خود را برخلاف انتظار در زمینه به میدان کشیدن مخاطب کمرنگ دیده چرا که به علت تکرار زیاد ، حضوری مصنوعی را به رُخ می کشد : پس من در شما زاده می شوم / همچنان که در خوابهای شما کشته می شدم / حتی پیش از آن که آفتاب مرا به قتل برساند با این حال گاهی اوقات این هنجار معمول با توجهی که به خود ضمیر "شما" ( و نه به عنوان رسالتی که به مخاطب اشاره دارد ) به برجسته سازی و آشنایی زدایی از بیان معمول در مجموعه می انجامد . من باید " شما " را در آن نیمروز دوباره به جا می آوردم / درست میان کلماتی که لحن خطابی مجهول دارند / اما به یاد که می آئید کاملاً معلومید . زبان سهل و بی پیرایشی که در اکثر 30 قطعه شعر کوتاه " ترجیع بند شما " یعنی بخش دوم کتاب « اما من معاصر بادها هستم » حضور دارد اما بیشتر دم دست و قشری به نظر می رسد . زبانی که به طور واضح مخاطب را دعوت می کند و البته موفقیتی در این زمینه ندارد چون در اکثر مواقع در این قسمت مجموعه ، قبل از حضور مخاطب تمام فضاها مشخصاً توسط مؤلف چیده شده و برخلاف اشعار ابتدای کتاب و حتی اشعار کتابهای قبل نظام شهیدی از ذهنیت درگیر در زبان کمتر خبری است . توجه کم شاعر در کل مجموعه در مورد برخی واژه ها نیز از نکات دیگر ضعف مجموعه است . به طوری که متن ها اکثر مواقع از تکرار زیاد فعل رنج می برند ( استفاده از فعل البته نقص نیست اما ) تکرار 18 بار فعل « است » در شعر عکاسخانه و « 9 » بار در شعر « 18 » سطری « کلمات » و به همین ترتیب در بیشتر اشعار در حالی که می شد بسیاری از آنها را حذف کرد یا تغییر داد و یا استفاده از زبانی که در فرم اثر جا نیافتاده مثل استفاده از فعل « مده » یا فعل امر « برآ » به جایی بالا بیا ! و .... از نکاتی است که نمی توان از آنها چشم پوشید به عنوان نمونه به قطعه « 24 » که در بین سایر قطعات برخورد فاصله دار با ذهنیت معمول ایجاد می کند نگاهی می اندازیم : شما می دانید چرا نباید تابستان را ادامه داد / می دانید چرا هنوز پائیز / هیچ درختی را روشن نکرده است / شما می دانید چرا تلفن سرد است / چرا باران مردگان را زنده نمی سازد / شما می دانید / من نمی دانم و آیا شاعر نمی توانست شما می دانید را در سطر چهارم و است را در سطر سوم حذف کند ؟ با این همه مجموعه « اما من معاصر بادها هستم » به دلیل توجه شاعر به فضاهای شعر و تبلور نوع تازه ای از برخورد با بی شکلی پیرامون در برخی اشعار ، برخورد بازیگوشانه با پدیده ها و سود جستن از مرجع ذهنی مخاطب و تخیل خوب، مجموعه ای می ماند که باید باور کرد اتفاق دستهای شاعران ، قدیمی نیست و سرانجام می تواند یادآور این نکته باشد که شاید ما هم داستانی درباره ی بادها بودیم و دیگر .
|