![]() |
|
شعر ایران شعر جهان داستان مقاله ها مصاحبه ها معرفی کتاب اخبار فرهنگی لینکها تماس با ما صفحه ی اول |
.................................................................................
زمانی زیبا بودم
و کبوتران در حیاط خانه ام
چون مقدس ترین بندگان خدا بودند
رعد و برق که می آمد
خروشان می شدم
و پوتین های پلاستیکی ام را می پوشیدم
با عشق سوزان سالهای سرد، در باران می دویدم
و اندک اندک از خودم خالی می شدم
در برابرم می دیدم تصویر گمشده در قاب را
سایه ام را دوست داشتم
صدف سفیدی را که از کودکی کنار گذاشته بودم
با شمعهایی که از کلیسا خریده بودم
رها در اتاقی دور از تمام حرفها
با یاد گنبدی طلایی که یادگار قرنها و بیخوابی ها بود
عقابی با بال های عظیم از فراز روزها گذشت
ریسمان از سقف اتاق آویزان، پاندولی به گرد ویرانی
و کودک چهل ساله با اشکها در جیب و هول راه
مشغول لیسیدن بستنی وانیلی ای که تنها تسکین تنهایی بود
می خواست صدا را نقش کند بر دیوار
تنفسی طولانی که می رفت به سوی بی راهه
با شعله هایی که در تمام راه روشنگر رسیدن بودند
در انتظار جشنی که می خواست حدیث وصل باشد
با تکرار طنین آبی آبها
و عشق زنی از جنس آتش
آتشی که شعله در تمام تن بود و صدای زیباترین ساحل آرامش.
*
شناسنامه سرشار از شماره های مجهول بود
و عکس ها برگردان صورت سالیان
قلب ها به سمت آهنگهای کودکی
از میان باغها از شکوفه ها
و قطاری که با سرعت از ما جلو می زد
با سیگاری در دست و
پرنده ای بر ایوان
از آسمان تا آسمان را درمی نوردید
دیوانه ای که جز تب لحظه را نمی دید
و آهنگی جز ترانه ی شکستن نمی شنید
پنجره انعکاس اتاق بود وقتی
چشمه های چشم می خشکیدند در انتظار
لیوانها روی میز با نوشیدنی ها و حرفهایی که
هیچ گاه به سمت ماه نمی رفتنئد
و بنفشه هایی که در گلدان ها خود را ذخیره می کردند
خورشید بیاد می آورد کوچه های کودکی را
و ساعت دیواری، تکرار طنین لحظه ها بود
با لبخندی بر عقربه و تیک تاکی مطنطن
در پایتخت زیباترین صداهای جهان
با رد لب هایی که بوی شراب بود
حقیقتی که لابلای زنگ ها و دورها پنهان
و ارتفاع روز از دسترس مسافر بدور بود
وقتی لباس لحظه و عطر خاطره در کمد جامانده بود
و شاهزاده خانم موها را در آینه شانه می کرد
با بوی باران و بنفشه و بهار
که دور از دسترس دیوانه بود در غبار
*
لرزش تن من از صدای سربی تو بود
شیرین ترین بیداری که در خواب تعبیر شد
به فرشته ها نیازی نداشتم
آسمان هم رویای دوری بود
اما آواز تو در صبحگاه بوسه و عشق
می توانست حتی جنازه ای را بیدار کند
خاموش از برابرم گذشتی
با سیگاری بر لب و
انعکاس آرامشی از میان پرده های خواب
شراب، سرخی ی لبهای تو بود در فصل جنون
انفجار زیبایی
در مجمع الجزایر سرگردانی
و دستهات، پنجره ای به سوی بهار
خلیج آغوش با سمفونی لبخندها و بوسه ها
برهنه بیدار دراز می کشیدی بر بسترت رها
بی هیچ هراس سقوط
با سنگهای باستانی در دست و گوشواره هایی از صدف
و نفس هایی از آتش
در کوهستانی عظیم با شانه هایی به درازای ابرها
و چشمهایی از ستاره در شب
همچون بهاری کوچک روان شدی در اتاق
آرام آرام فرود آمدی بر سینه ی لحظه ای که پربود از اشتیاق
با بنفشه هایی در سینه و ماهیانی میان بازوان
که تمهیدات عین القضات و غزل های خواجو
شرح دریاهایی بود که ما درنوردیده بودیم به فصل عشق.