www.sahneha.com

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

 

 

 

بیوگرافی سهراب رحیمی

لینک به معرفی کتاب ها

متولد 1341، چهارمحال و بختیاری. وی از سال ۱۳۶۵ مُقيمِ کشورِ سوئد است. سهراب رحیمی فعاليت‌های ادبی‌اش را در سال ۱۳۶۸ با چاپِ شعرهايش در نشريات روز سوئد آغاز کرد. همچنين با نشريه‌های فارسی‌زبانِ خارج از کشور مانند: «بررسی‌‌کتاب»، «دفترِ‌‌شناخت»، «رؤيا»، «سَنجش»، «آفتاب»، «عاشقانه»، «خط»، «ويژه شعر»، «اين» و «مَکث» همکاری داشته است. وی سردبيری گاهنامه شعرِی «اثر» را در سال‌های ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۷ برعهده داشت .

رحيمی به زبانِ سوئدی نيز می‌نويسد و در نشريه‌های مُختلفِ سوئد، شعر ،مقاله و نقد به چاپ رسانده است. او عُضوِ «کانونِ نويسندگان سوئد»، «کانونِ مُنتقدانِ سوئد» و «کانونِ مُترجمانِ ادبی سوئد» است. نخستين مجموعه‌شعرش «خانه خواب‌ها» در سال 1995 در گوتنبرگ سوئد به چاپ رسيد و دومين کتابش «هسته‌های فاسدِ زمان» در سال 1996 به صورت دوزبانه (سوئدی _ فارسی) در استکهلم مُنتشر شد.
کتاب سوم کتابی ست به نام « مرهم سپید» که در سال1998 به چاپ رسید. چهارمین کتاب در سال 2006 به نام « نامه ای برای تو » توسط انتشارات آیینه ی جنوب منتشر شد. رحيمی بارها به‌عنوانِ استادِ ميهمان درمدارس عالی و دانشگاه‌های سوئد در‌باره شعر سخنرانی کرده است. وی در حال حاضر مشغول ترجمه ی شعر معاصر سوئد به فارسی ست و مجموعه اشعاری نیز از شاعران فارسی زبان به سوئدی ترجمه کرده است. برای اطلاعات بیشتر می توانید از وبلاگ خصوصی وی و سایت صحنه ها دیدن کنید.

www.sorab1.persianblog.com
www.sahneha.com

 

سهراب رحیمی...... چند شعر

 

پشت پلکهای تو

حرف ها
        در انگشتها
             می چرخد و
                    در هجم هیچ
                           فرو می رود
فواره ها به دور آفتاب و
                دلتنگی های پلنگ
                                   کنار نقره
دندانش را در آب می ساید
                        و ناگهانی که
                                سرخ می وزد
ازسبز پرنده ه
         تا نرمه های گوش
              از شکسته های ابرو
                   تا تیشه ای میان استخوان
                            که سر در پیشانی فرو می رود
غلتان و شناور در کابوس
          از میان دریاچه های شمال
                    نه آمستردام می ایستد
                          نه استکهلم خیسم می کند
                                 دیگر هیچ جا نمی روم
                                          همین جا می ایستم
                                                     تا بنویسمت
                                                          بر بیابانی
                                                            از شانه های تشنه ام.
نگاه
      پشت کرکره شعله می کشد
          بخار، آتش می گیرد اینجا
                لبه ی خیس ایستگاه
                غبار استکان
                و ترمینالی
                       از اصطکاک نفس
تندیسی
       در تقاطع تمثیل
           گردباد کنار استکان و
                     چرخش انگشت
                          به دور تشنگی
تا گم شوم
          پشت پلکهای تو
موجی که شب را
               روبروی دهان باز می کند.



بیمارستانی میان عکس ها

چقدر شاعرم
وقتی میان چشم هات می گریم

مثل کبوتری از میان بشقاب
به سمت قرمز
پرتاب می شوم
در دستهای این ناکجا

با رسالتی که متهم به شعر است
از سوراخ های تولد
تبعید می شوم
که با صدایم تلخ بخوانم

ماهی از مجله خط می خورد
تذکره ی نام های سفید
با رنج نامه ی بیهقی
در خواب هایم رژه می رود
کنار غزلی
تخته سیاه را سیاه می بیند

شاعری راننده بود
و در زبان های مادری اش
غزلی محلی را
در سکوت
جوهری می کرد

بیمارستانی میان عکس ها
تاریک از کنار ارکستر گذشتم
با صدایم گم
و انگشتانم
که به لب هات مبتلا بود.



زمستان اتم

روز٫ کاغذی سفید بر دیوار
ملافه ها٫ نامه های سفارشی به هم چسبیده اند
دستانم جرات نمی کنند بگیرند
می افتند میان شک و اشک
خیلی وقت است مریضم
تبعید شده ام به زمستان اتم
هر روز صبح سوار بر یخ های قطبی
از خواب شما عبور می کنم
شهر ٫ دو تکه کاغذ پاره
نگهبان مرزی
گذرنامه ام را نگاه می کند
و دروازه برویم بسته می شود
ساکن سرزمین سیاهم
حافظه ام ضعیف است
و جاذبه ام گیج می رود
میان مسافرخانه های پیر و
سکوهای سرد.
میان موهایم پرنده ای دارم
که می خواهم در بازار سیاه بفروشم
جار می زنم در کوی و برزن
اما کسی نمی شنود.
در پیراهن پانزده سالگی ام گم شده ام
و بارش باران و سوال و گلوله
تنهایی ام را شبهایم را سور اخ می کند
من از خودم رفته ام
سر رفته ام
تمام تنم انگار تمام من با تنم
دستی به پشت سر و دستی به دیوار انگار
میان سرم رد پایی گم شده انگار
تبعید شده ام به زمستان اتم و
دروازه های بسته
 


شناسنامه

شناسنامه سرشار از شماره های مجهول بود
و عکس ها برگردان صورت سالیان
قلب ها به سمت آهنگهای کودکی
از میان باغها از شکوفه ها
و قطاری که با سرعت از ما جلو می زد
با سیگاری در دست و
پرنده ای بر ایوان
از آسمان تا آسمان را درمی نوردید
دیوانه ای که جز تب لحظه را نمی دید
و آهنگی جز ترانه ی شکستن نمی شنید
پنجره انعکاس اتاق بود وقتی
چشمه های چشم می خشکیدند در انتظار
لیوانها روی میز با نوشیدنی ها و حرفهایی که
هیچ گاه به سمت ماه نمی رفتنئد
و بنفشه هایی که در گلدان ها خود را ذخیره می کردند
خورشید بیاد می آورد کوچه های کودکی را
و ساعت دیواری، تکرار طنین لحظه ها بود
با لبخندی بر عقربه و تیک تاکی مطنطن
در پایتخت زیباترین صداهای جهان
با رد لب هایی که بوی شراب بود
حقیقتی که لابلای زنگ ها و دورها پنهان
و ارتفاع روز از دسترس مسافر بدور بود
وقتی لباس لحظه و عطر خاطره در کمد جامانده بود
و شاهزاده خانم موها را در آینه شانه می کرد
با بوی باران و بنفشه و بهار
که دور از دسترس دیوانه بود در غبار


ساعتها با کلمه ها

می نشینم ساعتها با کلمه ها
دور می شوم از خودم
دور از صدا در سکوت بیفتم نیفتم چه کنم
بروم دنبال سایه های گمشده ام بگردم
نه اینکه دور خود چرخیده باشم
لباسم را درآورده دوباره پوشیده باشم
می خواستم خودم را گم کرده باشم
بعد آمده باشم در هوای تو کمی رقصیده باشم
صدای تورا در شب بیابم نیابم چه کنم
بروم دنبال حرفهای سفید و گلهای قرمز بگردم
لباس مناسب برای دیداربیابم نیابم چه کنم
بروم دنبال کتابها و جوهرهام بگردم
آمده باشم رفته باشم چای خورده باشم
خودم را با خیال تو در دیوار فکر کرده باشم
سرم را به در به دیوار تکیه داده باشم
به نرده ها به میله ها به فکرها لم داده باشم
چهره ات را پیدا کنم نکنم چه کنم
تنناها یاهو آهو آهووار در دشت طواف کنم
دلی ای دلدل بخوانم نخوانم چه کنم
در تنهایی نیمه شب آرام بگریم نگریم چه کنم
می نشینم ساعتها با کلمه ها
دور می شوم از خودم

سرنوشت من

سرنوشت من و این کاغذ
به چشمهای تو بسته بود
و اندوه در انزوای طولانی
یادآور دستهای تو و گریه های من
می خواستم از دیوار عبور کنم
و خودم را درسایه هات پیداکنم
اما صدای تو دور بود و
من قربانی دیوارهای خودم بودم
می خواستم شکلی در افق باشم
تابلویی بر دیواری تنها
در سکوت خود با دهانم شکستم
چشمی شدم خیره بر صفحه ی دیجیتالی

تمرین انزوا

صفحه ی سفید
یادآور سکوت من است.
پرنده از مه عبور می کند
شاخه ها در اشتیاق آسمان
قد می کشند
دیوارها
زیر رگبار و افکار
بمباران می شوند
دسته گلی سرشار از انتظار
گلدان را شکست
سایه ها به سمت ساکن آب کوچ می کنند
رنگهای روز, نام های گمشده ی ماه
پرواز می کنند از خاطرات و خیال
قدم برداشتن در کنار دریای مدیترانه
سقوط آزاد در فصل جنون
به احترام آفتاب, کلاه از سر برمی دارم
روز بخیر
و طناب را محکم در دستش می پیچد
عینک و کلاه و قامتی به درازای اندوه
پنجره باز می شود
جمجمه از قاب پرتاب می شود
و در
در انتظار
بسته می ماند
تمرین خالی ماندن
تمرین انزوا
تمرین گریستن در تنهایی
و عکس ها در دستش آب می شوند
خورشید در گلخانه ی بیمارستان
غروب می کند
و شب
خودش را پشت در پنهان کرده است
صندلی ها و سنگفرش های خیابان
با نقش هایی از یادهای عاشقان
و صفحه ی سفیدی که یادآور سکوت من است و انتظار مرگ.

لحظه های دیجیتالی
وقتی که زرافه شدم
فهمیدم آدمها کوتوله های سرگردانی هستند.
خیابان را دور زدم
از میدان و هیاهو گذشتم
به خانه رسیدم.
کسی یادمن نبود
جز تو
که یاد من نبودی
و من خودم را روی لحظه های دیجیتالی ثبت می کردم
در کامپیوتری که مرا نمی شناخت
و چشم های من در حسرت چشم های تو می سوخت
و تو در انتظار نامه ای بودی
که من ننوشتم
در انتظار لحظه های آبی
در انتظار تو
از خودم از تو از حرف از صدا از رنگ
خالی می شدم
و ُپر می شدم از سکوت
پَر می گرفتم
به سوی پنجره ای که بروی من بسته بود.


من از کجا

من از کجا
به اینجا پرتاب شدم
تا خودم را جا کنم میان کلمه ها و حرف های بی شمار
می توانم خودم را بنویسم
و از روی کلمه ها بپرم
و در آینه خیره شوم
در نقش های شکسته یک سرنوشت
توقع داشتم که در چشمان من نگاه کنی
اما چه فایده
تو که حتی بلد نیستی اسم مرا تلفظ کنی
و من که هر روز خودم را پیدا می کنم
میان آینه و فاصله هایی که هرگز پر نمی شوند
من ازنا کجای جهان
با کجای تو موازی شدم
تا خودم را با تصویر شکسته معنی کنم
بنوش
بنوش که امشب شب فراموشی است و
من می خواهم به یادت شراب بنوشم و
نامم را در باد منتشر کنم
و شعرم را به پرندگانی بسپارم
که معنای سفر را می دانند.
من از کجای جهان
به این سو پرتاب شدم
تا خودم را اینجا
میان کلمه های تازه و تصویرهای تنها پیدا کنم
میان واژه ها و مدادهای تنها



نامه‌ای برای تو

اين را می‌نويسم تا بدانی
من‌هم روزی روی اين کلمه‌ها می‌خوابيدم
و با ساعت سر و کله می‌زدم
تا زبان از ياد رفته را پيدا کنم.
و هربار سر‌نخ کلام از دستم درمی‌رفت
و می‌خورد روی بازوی ميزی که سنگين بود از کلمه ها وحرف‌های ناگفته
و من هربار منتظر بودم که باورم کني
هرچند راه تو آن‌سوی اتفاق بود و من
قربانی سفرهای ناگزير بودم.
خواب‌ها می‌گريختند از حفره‌های شب
تکه‌تکه می‌شدند
و من با ياد تو
در سرزمين بادها
تلفظ نامم را به بيگانگان تعليم می‌دادم
و کسی نمی‌دانست
که من نام برادرم را دزديده‌ام،
که اين زندگی کابوس بی‌پايان و بی‌اجری‌ست،
که من به هوشياری مردگان حسرت می‌خورم
و بی‌دليل به‌سوی روز برمی‌گردم
تا سايه‌های شب را
با پای تب لگد کنم.
کسی نمی‌دانست
که سهراب نام ديگر سايه است
پشت پنجره سردی که
مرگ مرا بی‌جهت به تعويق می‌اندازد.
به انتظار تو شمردم همه ايستگاه‌های محله را
لای همه کتاب‌ها دنبال اسم تو می‌گشتم.
شعری مشترک نوشتم با سايه‌ام
تا بدانی خيلی هم تنها نيستم
حالا که تو ديگر نيستی،
ساعت شش عصر
در صف پست
در انتظار ارسال نامه
تنها ايستاده‌ام.


در فاصله ی دو ایستگاه

می نویسم
پس هستم
همچون چشمهای خسته ی پیرزنی
در پشت پنجره ی تنها
و افق
که در انتهای زمین
بی صدا ایستاده است
تنها ایستاده ام
در انتهای خودم
روزی از این دیار و یار
خواهم رفت
گوری برای افکارم خواهم کند
و روزهایم را به دست باد خواهم سپرد
باران که بیاید
تنهاترین می شوم
در فاصله ی دو ایستگاه
و چشمی در انتظار دوست.


در ازدحام رنگها و صداها

از کوچه های دلهره
عبور می کنم
تصویر تو بر دیوارهای شهر
ورق می خورد
اطلسی صورت تو بود
یا ململ حریر خواب
که رد تو را گم کردم
در ازدحام رنگها و راهها
کفش های تو جفت نبودند
اما گام هایت را شناختم
بر سنگفرش پیاده رو
سایه های بید و صدای گم شده ی تو بود
و من با خودم ماندم
با خیال دیدار تو
کفش هایت را پیدا نکردم
یک نفر از دور مرا صدا می کرد.


باران روی لحظه ها

چشمهایت از میان اتاق می گذرند
و بوی تنت هنوز با من است
صدایت در سرم می پیچد
از می بارد برف بر ایوان من پیداست
که دیگر هرگز نخواهی آمد
تو با بهار رفته ای با باد
تو با باد رفته ای و من
مانده ام اینجا میان باد
می بارد می افتد می ریزد باران
روی این لحظه ها
در این سکوتی که مرا احاطه می کند
در این خیال و انتظار و انتظارها
از می افتد پرده بر این پنجره پیداست
که دیگر امیدی به منظره نیست
نه توان رسیدن ماندن هست نه توان ماندن تا رسیدن
طنین طناب می لرزد میان تن
دستم به بوی تو نمی رسد
خواب از چشمانم گریخته است
از می ریزد این لحظه هاست که خیس می شوم
از خیال ماندنت درماندن های قلبم
از خیال بودنت در بودن های من است
که با جنون همخوابه می شوم
و از پنجره پرتاب می شوم بر سنگفرش خیابان


هراس و هجوم سایه ها

گذشتم از گودال روز و گول هرزه گردی های بی دوا
از خیال قافیه و خواب زمین و خراب فصل ها گذشتم
پنهان بودی به پشت زاویه های نهان خیال
دشت در دشت در دشت درندشت
تمام شب های من در هراس و هجوم سایه ها گذشت
صدای تو را نزدیک دستهای خودم می خواستم بگیرم
لرزیدم لرزه بر اندامم نشست سکوت شدم در هراس
دستهای تو را نزدیک اشکهای خودم می خواستم بگیرم
شکستم از درون پاشیدم و پخش شدم بر جدار درد
اشکهای تو را می خواستم بگریم لبهای تو را می خواستم بخندم
نه دیدمت در خواب نه در خیال
شکستم با سکوتی که در دهانم فریاد بود بی صدا


ثانیه های خواب آلود

چرا نشنیدم
شاید کور بودم
چون آن کلاغی که
بر بال های ویرانی ام
قرآن می خواند و
وَاَن یَکاد َتلمُذ می کرد.
از میان خواب بلور
و سکوت شب
به سمت سیاه من
در حرکت بود.
نگران تپش های قلب من و
اضطراب طنابی
که بر گردنم سنگینی می کرد.
آیا ساعت شماطه دار
دنبال خوابهای من می گشت
که ثانیه ها چنین خواب آلود بودند؟