شعر من و تو
 
محمدهاشم اكبريانى

روزنامه ی شرق 12 دیماه 1384
 

شعرهاى سهراب رحيمى از «من» و «تو» كمتر بيرون مى رود. او اگر به جهان هم نگاه مى كند و اگر مى خواهد جهان را به تصوير بكشد از اين دو عنصر بهره مى برد. اما اين «من» و «تو» چه هستند و چه دارند؟ اين فهم مى تواند شعر سهراب رحيمى را تا اندازه زيادى بشناساند. «من»  در شعر او وجودى تنها دارد، گاه پرتشويش است و گاه بى قرار. گاه مى انديشد و گاه در احساس غوطه  مى  خورد. اما در همه اين «من»ها حزن ديده مى شود و درست به همين دليل است كه شعر رحيمى را مى توان شعر «حزن» ناميد و اين حزن را نبايد ناشى از يك احساس سطحى دانست. حزن شعرهاى رحيمى مربوط به انسانى است كه زمين نمى تواند تكيه گاه انديشه و احساس او باشد و درست از همين جاست كه «تو» معنا مى گيرد. «تو» وجودى است كه مى تواند تكيه گاه باشد، وجودى كه ماهيتى چندوجهى دارد. اين «تو» مى تواند مبناى يك فلسفه باشد، مبناى نگاه هستى شناسانه اى كه مفهوم بامعنايى به جهان مى  دهد و حتى مى تواند يك انسان باشد براى بيرون آمدن شاعر از تنهايى؛ شعر «سرنوشت من» تصوير روشنى از «من» و «تو»  مى دهد: «سرنوشت من و اين كاغذ / به چشم هاى تو بسته بود / و اندوه در انزواى طولانى / يادآور دست  هاى تو و گريه   هاى من / مى خواستم از ديوار عبور كنم / و خودم را در سايه  هات پيدا كنم / اما صداى تو دور بود و / من قربانى ديوارهاى خودم بودم / مى خواستم شكلى در افق باشم / تابلويى بر ديوارى تنها / در سكوت خود با دهانم شكستم / چشمى شدم خيره بر صفحه ديجيتالى» در اين شعر «من» به دنبال آن است كه از ديوار عبور كند، ديوارى كه نمى گذارد «من» به سوى ديگر جهان رفته و زندگى را در آن پيدا كند. «من» با گذشتن از اين ديوار به دنبال چيست؟ به دنبال آن است كه از پراكندگى، از وجود چندگانه اى كه نمى تواند شاعر را به آرامش برساند، از بى شكلى و به عبارت ديگر از بى معنايى رهايى پيدا كند، شكلى در افق باشد و تابلويى بر ديوارى تنها و نبايد فراموش كرد كه اين «شكل» و «تابلو» است كه مى  تواند مفهوم داشته باشد و عناصر آن در كنار هم داراى معنا باشند. اما رسيدن به اين نقطه جز با «تو» ممكن نيست. در ابتداى شعر، «من» مى  خواهد بنويسد، مى خواهد خود را ترسيم كند، چرا كه اين «نوشته» است كه مى  تواند «هويت» و «معناى» انسان را به تصوير بكشد. سرنوشت «من» و بسترى كه بايد سرنوشت بر آن به تصوير كشيده شود (كاغذ) هر دو «به چشم هاى تو بسته بود» و اين «تو» سرنوشت را رقم مى زند و به «من» معنا و شكل داده، او را به آن سوى ديوار مى برد. اما نمى برد، چرا كه «صداى تو دور بود» و اين حزنى است كه در بسيارى از شعرهاى رحيمى ديده مى شود و «من» را دچار بهت مى كند تا آنجا كه «من» را بر صفحه ديجيتالى (نمادى از دنياى امروز) خيره مى كند. به همين جهت است كه «دروازه هاى بسته» در شعرهايى چون «تمرين انزوا» و «زمستان اتم» جاى ويژه اى را به خود اختصاص مى دهد. اما براى نشان دادن اين «حزن»، شاعر به تصاويرى دست مى يازد كه در بسيارى از موارد تازگى ندارد. بسامد واژگانى شعر رحيمى به هنگامى كه مى خواهد «حزن» را بيان كند بيشتر تكيه بر «ديوار»، «دروازه»، «شب»، «كوير»، «سراب»، «سكوت»، «انتظار» و نظاير اينها دارد كه شعر را از طراوت مى اندازد.
حزنى كه در شعر رحيمى به چشم مى خورد بيشتر با تنهايى او گره خورده است. او پيوندى با جهان ندارد و آن چه كه بايد حاضر باشد، غايب است و همين امر او را تنها مى كند. جهان و از جمله آدم ها موجوديت ناهمگونى با شاعر دارند و شاعر نمى تواند در درون چنين موقعيتى زندگى كند: «وقتى كه زرافه شدم / فهميدم آدم ها كوتوله هاى سرگردانى هستند / خيابان را دور زدم / از ميدان و هياهو گذشتم / به خانه رسيدم /.../ در انتظار لحظه هاى آبى / در انتظار تو / از خودم از تو از حرف از صدا از زنگ / خالى مى شدم / و پر مى شدم از سكوت / پر مى گرفتم / به سوى پنجره اى كه به روى من بسته بود» و از دروازه ها و پنجره هاى بسته است كه در شعر «كدام سمت سايه؟» مى خوانيم: «هميشه تابع تنهايى خودم بودم / مقيم تنهايى هاى خودم بودم / در اين سال ها ماه ها روزها / دور خودم آنقدر چرخ زدم / كه از مبدأ خود دور شدم / كسى به من نگفت كدام سمت سايه، روشن تر است / اما من صداهاى خودم را در گوشه هاى تاريكى پنهان كردم.»انديشه در شعر رحيمى نيز خود را به وضوح نشان مى دهد. شعر او را گرچه نمى  توان شعر انديشه ناميد اما برخى شعرهاى او سخت به انديشه مى پردازد. انديشه در شعر رحيمى اما يك دست و معين نيست. انديشه او مسير مشخصى ندارد و نماى تعين يافته اى از هستى نشان نمى دهد. انديشه او مملو از تضاد و درگيرى و چالش است و همين امر مانع از آن است كه او ارزش ها و رفتارهاى يك دستى را بپذيرد: «مى خواستم شعر بنويسم اينجا / اما ديدم نمى توانم / يادم آمد چند سال پيش كه گفتم: / من عاشق رقصم / به همين خاطر هرگز نمى رقصم.» شاعر چيزى را كه عاشق آن است، هرگز انجام نمى دهد. او مى  خواهد شعر بنويسد اما نمى تواند. چه عواملى باعث مى شوند انسان رفتارى را انجام ندهد كه عاشق آن است؟ چه عاملى وجود دارد كه انسان بخواهد اما نتواند؟ اينها نمايانگر آن است كه شاعر هستى را كليتى همگون نمى بيند كه به تطابق «خواست» و «توانايى» يا «عشق» و «عمل» بينجامد: «... و شعر در دستانم خشكيد.» اين انديشه از قوت هاى شعر رحيمى است. نوع انديشه او نيز با انديشه هايى كه شاعران ديگر مطرح مى كنند متفاوت است و اين باعث برجستگى شعر او مى شود. متاسفانه وقتى از شعرهاى انديشه او جدا مى شويم و به شعرهايى مى رسيم كه به احساس مى پردازد اين برجستگى بسيار كم رنگ مى شود. حزن و تنهايى كه پيش از اين درباره آنها صحبت شد به گونه اى در شعر رحيمى نيامده است كه تفاوتى با شاعران ديگر داشته باشد. حزن و تنهايى، مفاهيمى هستند كه امروزه و به ويژه در گذشته بسيار به آنها پرداخته شده است و اين موضوع زمانى بيشتر خود را نشان مى دهد كه زبان به كار گرفته شده براى بيان آنها نيز متفاوت و برجسته نيست. به همين دليل است كه شعر رحيمى خود را به سوى «شعر معنا» متمايل مى كند، معناهايى كه غالباً در ميان بسيارى از شاعران رواج داشته اند و خواننده امروز از آنها اشباع شده است. ممكن است در پاسخ به اين نقد گفته شود وقتى شاعر اين گونه نفس مى كشد و زندگى مى كند نبايد انتظار داشت، مفاهيم به كار گرفته شده توسط او راه ديگرى برود. اما اين استدلال نوعى انحراف و سرپوش گذاشتن بر كمبود خلاقيت است. آلن گينزبرگ از شاعران برجسته كه سال ها قبل زندگى مى كرد، از زاويه اى به تنهايى نگاه مى كند كه كم سابقه بوده است. شعر «زوزه» او نمونه بارز چنين شعرى است، شعرى كه از تنهايى انسان و شاعر مى گويد اما اين تنهايى انگار از جنس ديگرى است. ناظم حكمت در يكى از شعرهايش زمانى كه به «غروب» مى رسد، با همان زبان شاعرانه اعتراف مى كند، درباره غروب شعرى نمى نويسم، پيش از من غروب را شعرها تمام كرده اند. اين اعتراف به اين معنا است كه اگر قرار است حزن و تنهايى و غروب را همان طور ببينيم كه ديگران ديدند و سرودند، چه لزومى دارد كه ما آن را دوباره به شعر بكشيم.
به اين ترتيب با توجه به دستمايه هاى فكرى سهراب رحيمى اين انتظار مى رود كه بسيار بيش از اينها بتواند در به كار بردن مضامين، تصويرها و حتى واژه ها دست به نوآورى بزند به ويژه آنكه او در برخى شعرها نشان داده است كه از زبان نيز غافل نمانده است.زبان و بهره گيرى از ظرفيت هاى آن موضوعى است كه رحيمى هر چند اندك اما به سوى آن رفته است. نمونه بارز چنين اتفاقى را مى توان در شعرى ديد كه با «مى نشينم ساعت ها با كلمه ها» آغاز مى شود. در اين شعر شاعر علاوه بر آنكه به سراغ زمان در زبان فارسى رفته و با زمان گذشته و حال بازى كرده است، به آوا نيز توجه نشان داده است: «مى نشينم ساعت  ها با كلمه ها / دور مى شوم از خودم / دور از صدا در سكوت بيفتم نيفتم چه كنم / بروم دنبال سايه هاى گمشده ام بگردم / / نه اينكه دور خود چرخيده باشم / لباسم را در آورده دوباره پوشيده باشم / مى خواستم خودم را گم كرده باشم / بعد آمده باشم در هواى تو كمى رقصيده باشم / / چهره ات را پيدا كنم نكنم چه كنم / تنناها ياهو آهو آهووار در شب طواف كنم / دلى اى دلدل بخوانم / نخوانم چه كنم / در تنهايى نيمه شب آرام بگريم نگريم چه كنم /...» اين نوع بازى با زبان مى تواند از برجستگى هاى شعر رحيمى باشد. او نه آنچنان به دگرگونى و تغيير در زبان رو آورده كه زبان را به بى راهه بكشاند و نه آنچنان خود را محصور در شگردهايى كرده است كه ديگران پيش از او انجام داده اند.
اين نوع بازى با زبان باعث مى شود شعر رحيمى شكل ديگرى به خود بگيرد كه بى ترديد در متمايز ساختن شعر او از ديگران موثر است. در شعر ديگرى از او به نام «باران روى لحظه ها» دوباره چنين نگاهى به زبان را مى بينيم: «...صدايت در سرم مى پيچد / از مى بارد برف بر ايوان من پيداست / كه ديگر هرگز نخواهى آمد/ .../ تو با باد رفته اى و من / مانده ام اينجا ميان باد / مى بارد مى افتد مى ريزد باران / روى اين لحظه ها/ در اين سكوتى كه مرا احاطه مى كند/ در اين خيال و انتظار و انتظار ها/ از مى افتد پرده بر اين پنجره پيداست / كه ديگر اميدى به منظره نيست/ .../ از مى ريزد اين لحظه هاست كه خيس مى شوم/...» چنين نمونه اى نيز نشان مى دهد كه رحيمى از زبان غافل نمانده است و حيف كه رحيمى اين تجربيات را گسترده نمى كند. شعر هاى بسيار محدودى از رحيمى وجود دارد كه وى در آنها به زبان روى آورده است. در حالى كه او مى توانست اين ارتباط با زبان را گسترده كند به خصوص آنكه رحيمى شاعرى نيست كه با افراط در بازى با زبان به آن صدمه وارد كند. از اين ويژگى  رحيمى كه قابليت هاى زبان را شناخته و به آن ضربه نمى زند نبايد به راحتى گذشت. چه بسيار شاعرانى كه سعى دارند ناتوانى در شاعرانگى خود را با بازى با زبان جبران كنند كه متاسفانه حاصلى نيز ندارد. اما رحيمى در چند نمونه شعرى كه به زبان پرداخته است نشان مى دهد در استفاده از زبان مى داند دست به چه كارى بزند و مى فهمد به دنبال چه چيزى بايد باشد.مى توان گفت شعر سهراب رحيمى شعر معناست، معنايى كه گرچه انديشه را فراموش نمى كند اما بيشتر بر حس استوار است.