www.sahneha.com   Sohrab Rahimi

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   ديجيتالي  Swedish

 

قانون دوم ترمودینامیک

سعید طباطبایی

 

گوشت‌های ورم کرده گردنش زیر دستانم می‌آید. گلوی گوشت‌آلودش را فشار می‌دهم. دوست دارم تنش را قیمه قیمه کنم و آن تکه عضو دوست‌داشتنی کوچکش را قبل از بریدن کمی می‌مکم. بدن لخت و سبکش روی تخت دو نفریمان افتاده، انگار که خوابیده باشد. مثل هر صبح می‌ماند که من زودتر از او از خواب بلند می‌شوم و به سرویس توالت و حمام کنار اتاق خواب می‌روم. در تاریکی هوای صبح، شنیدن صدای سیفون دستشویی پس از خالی شدن روده‌ها لذت دیگری دارد. وقتی که برنامه صبحگاهی‌ام به پایان می‌رسد و مرد را همچنان افتاده بر بستر می‌بینم وجدی وجودم را فرا می‌گیرد. نگاهش می‌کنم. موهای سینه‌اش منظم از گردن تا ناف ادامه یافته و یکباره حجمی را می‌سازد که تصورش احساس ناشناخته‌ای را در زیر کلیه‌هایم پدید می‌آورد. و آن گوشت‌های پی‌آورده ران‌ها که با سرانگشت‌هایم نوازششان می‌کنم... اینها تصاویری است که صبح‌ها غرقش می‌شوم و دوباره خواب را به سراغم می‌آورد. سرم را روی سینه‌اش می‌گذارم و با صدای تپش نامنظم قلبش به خواب و خیال فرو می‌روم.

اما حالا که بعد از این عملیات شعف‌آور صبح‌گاهی در آغوشش می‌لغزم بدن سردش استقبالم می‌کند. هر یک از اندامش به تنهایی مرا به خود می‌خواند؛ سرمای تن و رهایی اندام‌ها، احساس تکه‌ تکه شدن را تداعی می‌کند. به کارد بزرگ آشپزخانه فکر می‌کنم و با خیال کارد و سرمای تنش که از پوست وارد رگ‌هایم می‌شود نمی‌دانم چقدر چرت می‌زنم.

هر صبح آن حرکت مدام دست که بر اندام‌ها از زیر ناف تا فراز شکم و تا بالای سینه، سپس بر پشت، از شانه تا باسن در حال چرخش است و گرمای آن آلت نیم‌خفته که در میان ران‌هایم حسش می‌کنم خواب را از تنم می‌زداید. غلتی می‌زنم و با سر انگشت‌هایم منشاء گرما را می‌جویم. نور از لای پرده به درون اتاق رخنه کرده است. نیم‌خیز می‌شوم و پرده را کیپ می‌کشم و در میان ران‌ها آلتش را می‌جویم. آلت نرم و کوچکش را توی دستم می‌گیرم و سرم را به قفسه سرد سینه‌اش می‌فشارم و دوباره به چاقو و مکیدن این آلت خفته فکر می‌کنم تا چشم‌هایم گرم خواب شود. آلت نرم و کوچکش مثل گیاهی از رده جلبک‌ها است که در سال‌های تحصیل در آزمایشگاه دبیرستان آنها را لمس می‌کردیم. به موهای سینه‌اش دست می‌کشم و دوباره دستم را از فراز سینه‌اش به میان ران‌هایش می‌برم و خایه‌اش را توی مشتم آرام فشار می‌دهم. به یاد زمانی می‌افتم که در گرماگرم عشق‌بازی برهنه روی تخت دراز می‌کشیدیم و حرکات پیچان خایه‌اش را نگاه می‌کردم. می‌دیدم که چگونه پوست منقبض می‌شود. با انگشت سبابه و شصت چین‌های پوست خایه را باز می‌کردم و آرام با انگشت‌هایم چین‌های ظریف پوست را نوازش می‌کردم. آلت ایستاده و پوست در حال کش‌آمدن خایه این احساس را ایجاد می‌کرد که موجودی تازه در حال تکوین است. حالا این خایه شل افتاده که از هر انقباضی بی‌بهره است و به واسطه پوست به این آلت جلبک مانند آویخته، احساس مثله‌کردن را افزایش می‌دهد. این پوست نرم زیر خایه هوس بریدن را در سرم می‌اندازد. چاقوی تیز آشپزخانه که با اندک فشاری پوست را بشکافد و آلت را از خایه و خایه را از بدن جدا ‌کند.

به چاقوی آشپزخانه فکر می‌کنم و یاد کتاب‌های درسی دوران دبیرستان می‌افتم، به مطلبی که درباره قانون دوم ترمودینامیک بود و اشتیاق اشیاء به بی‌نظمی، به اشتیاق ذاتی آنها به رها شدن، مثل این بدن رها شده در تختخواب که به استقبال رهایش اجزایش می‌رود. چاقوی آشپزخانه... و اندام‌ها از هم می‌گسلند. هر تکه به جایی می‌افتد و ملحفه سفید به تکه‌ خون‌های لخته شده می‌آلاید. از این تن به جای منی خون روی تشک روان می‌شود. بر عکس آن روزها که از عرق تنش در حال عشق‌بازی خیس می‌شدم از بدن بی‌‌حرکتش غرق خون می‌شوم. خونش شتک نمی‌زند. به آرامی از رگ‌ها جاری می‌شود و در همان حال دلمه می‌بندد، انگار که این بدن تمام تلاشش را بر انعقاد خون نهاده باشد، این تنی که اکنون استخوان‌ها و تکه‌های گوشت پراکنده‌ روی تختخواب است. انبوهی گوشت رها شده روی ملحفه سفید تختخواب که دیگر شباهتی به بدن آدمی ندارد. گوشت‌هایی که نمی‌دانم با آنها چه کنم. بدنش را قطعه‌ قطعه کرده‌ام مانند گوسفندی، گوسفندی که به رسم عقیقه برای کودکان قربانی می‌کنند، پوستش را می‌کنند و گوشتش را از استخوان‌ها جدا می‌کنند، استخوان‌ها را دفن می‌کنند و گوشت قربانی را میان همسایه‌ها تقسیم می‌کنند.

این تن پراکنده، آن آلت جلبک مانندی که رها از خایه در کنار صورت و دهان نیمه‌باز جا خوش کرده است و تخم‌های رها از هم، دیگر هیچ احساسی را در زیر کلیه‌هایم ایجاد نمی‌کند. گوشت‌های پی‌آورده این بدن فقط می‌تواند احساس گرسنگی ایجاد ‌کند. حجمی گوشت که می‌توان روی تخته گوشت‌بری به قطعات کوچک‌تر تقسیم‌شان کرد و بعد به عنوان وعده‌هایی برای مصرف روزانه در داخل پلاستیک فریزر قرارشان داد. از این همه گوشت که از این تن پی‌آورده جدا شده می‌شود چندین وعده خورشت درست کرد. 

اما آن سر رها شده که آب دهان از آن کش آمده و انگار موذیانه در حال خنده است تنفر ایجاد می‌کند. با این سر آغشته به خون، این دهان نیمه‌باز متبسم، این احشاء، این آلت بی‌استفاده و تخم‌های پوست کنده هم باید کاری کرد. کیسه پلاستیک سیاه زباله استاد فاش کردن رازها است: «راز قتل مردی که به دست زنش قطعه قطعه شد». اما ‌خرد کردن استخوان‌ها، تکه‌تکه‌ کردن احشاء و جمجمه‌ای که به پودر استخوان بدل شده باشد و بعد سیفون دستشویی،  مخلوط مغز سر مرد و گه، نیمه روزی تلاش و بعد آسودگی است. مردی که زنش را رها کرده و برای کسب درآمد، شغل خوب، هم‌خوابگی با فاحشه‌ها و... قاچاقی از مرز عبور کرده و حالا بعد از ماه‌ها از او خبری نیست. یکباره غیبش زده و حالا طلاق غیابی، فقدان مرد، شوهر مفقود‌الاثر و زنی بی‌سرپناه. حتما دوباره خواستگاری‌ها، پیش‌نهادهای ازدواج یا دوستی‌های کوتاه مدت، اما از این پس از تن هر مردی نفرت خواهم داشت. گوشت‌های پی‌آورده و آن تکه عضو بوگندو که مجبوری بمکیش. خیار پلاسیده‌ای که بزرگ می‌شود، راست می‌شود، قد علم می‌کند. ماهی لیز کوچکی که به آرامی در لای ران می‌جنبد و می‌خواهد با گذر از روی کلیتوریس از مرزهای واژن عبور کند. تکانی پس از تکانی، لرزش تن و یکباره گرمای آب منی و جسمی که بی‌حرکت و نفس‌زنان روی تو می‌افتد و آلتی که به جلبکی خیس بدل شده است.

رهایم کرده و آن سوی آب‌ها در حال لذت بردن از زندگی است. آن سوی آب‌ها ، درست آن‌سو، زیر زمین، میان خاک‌های آغشته به لجن آدم. مغزش، استخوان خرد شده جمجمه‌اش، روده‌ها، پوست، موها و آن چه طی ده سال به طور مداوم حداقل روزی یکبار ریده، همه و همه و گوشت‌هایش، قلب، کبد و کلیه‌هایش که طی زمان در درون تن من تبدیل به گه می‌شود و هر روز صبح به سمت اجزاء دیگر این بدن به معراج سوراخ مستراح می‌رود.

دست‌هایم آلت گرم و راست‌شده را رها می‌کنند و از میان جنگل موهای سینه می‌گذرند. دور گردن جمع می‌شوند و گردن آرام فشرده می‌شود. تن زیر هق هق آخرین دمه‌های نفس به لرزه می‌افتد. وقتی گوشت‌ها در کیسه‌های نایلون فریزر به وعده‌های مجزا تقسیم می‌شود، وقتی که گوشت‌های سفت و دیرپز این تن هضم شود و از میان معده و روده بگذرد و از سوراخ انتهای روده بزرگ به درون مستراح سرازیر شود، یا اگر ذراتی از آن جذب خون شود و در گردش مدام از طریق کلیه‌ها به سمت مثانه و از آن جا، از مجرای ادرای، از ورای سوراخ واژن به مستراح ریخته شود، باز اجزا پراکنده تن او به آن سوی آب‌ها خواهد رفت. جایی که طی ده سال منی‌اش پس از عشق‌بازی در هنگام شستن واژن به آن جا رفته و حالا مغزش، گوشت‌های پی‌آورده‌اش، قلبش و... به آن جا خواهد رفت و از طریق ادرار یا مدفوع من وارد دریایی از گه می‌شود.

دریایی از گه و آب انسان و مردی که اجزاء پراکنده تنش در آن میان غوطه می‌خورد. آلتش در نزدیکی دهان و مغزش در لای ران‌ها و چشم‌هایی که احتمالا یکی میان سوراخ مقعد و دیگری لای انگشت‌های پا رها شده‌اند.

 

 

INDEX