برج

 

سعید طباطبایی

 

در ساحل بنشینم. آفتاب تابان بدرخشد. از پشت تیرگی عینک نگاه کنم آفتاب و آسمان را. تنم حض ببرد از آفتاب و گوش هایم بشنود صدای رسای پاواراتی را. دریا غلت بخورد. پاواراتی فریاد بر می آورد. خورشید می درخشد و من از فراز برج 12 طبقه ای پایین را نگاه می کنم. سرم سرگیجه می گیرد، به کناری می روم. یاد فیلم پورنویی  می افتم در طبقات مرتفع یک برج. از نمای خارجی، از دور در دل نیویورک برج دیده می شود چون الماس آبی رنگی. نما نزدیک می شود. روی پنجره ای در طبقات فوقانی زنی با دامنی کوتاه ایستاده است، درست پشت پنجره و به بیرون نگاه می کند. دوربین نزدیک می شود. زن از برج به پایین خیره است. کات می خورد. نمای بعد داخلی است. داخل آپارتمان، محل کار زن، که یک میز اداری در آن است و زن پشت به نما و پشت به میز، اندکی روی لبه پنجره خم شده و پایین را نگاه می کند. بیننده یکباره متوجه می شود زن دستش از بغل دامن رفته زیر آن، احتمالا در میان ران ها، دوربین با حرکتی ملایم میز اداری را دور می زند. نمای جدید، دست زن است که ران را از بغل دامن نوازش می کند و بک گراندی تخت از آپارتمان، مبل ها و میز پذیرایی و در نهایت دری چرمی که ورودی آپارتمان است. دست با ملایمت روی ران زن تکان می خورد و بعد آرام بالا می آید. از روی دامن می گذرد. کمربند چرمی زن را نوازش می کند. روی پیراهن می لغزد و انحنای بدن را تا روی سینه پی می گیرد. دست از یقه گرد پیراهن سفید داخل می شود و به آرامی داخل سینه تکان می خورد. کات می خورد و نمای بعد مبل را نشان می دهد. زن روی مبل چرمی سیاه نشسته، بک گراند، میز کار است و پشت آن نمای شیشه ای آپارتمان که با کرکره ای پوشانده شده، نور به طور ملایمی از لای کرکره به داخل می تابد و تا نزدیکی مبل هاله ای از نور فضا را در برگرفته است. و آن سو تر در انتهای دید دوربین ، جایی که نمای شیشه ای به دیواری شیری رنگ ختم می شود تابلویی از یک زن آویزان است که پاهای خود را سفت در آغوش کشیده. زن روی مبل مجله مدی در دست دارد. مجله را روی زمین می گذارد و ران هایش را نگاه می کند. یکبر می نشیند، پایش را کش می دهد و دوباره به پوست کشیده ران خیره می شود. بعد دستش را روی ران می گذارد و تا بالا دست را می کشد. شرت آبی نفتی کوچکی از کنار دامن بیرون می زند. زن به بغل شرت دست می کشد و به آرامی دستش را زیر شرت می برد و به پایین می لغزاند. شرت به سمت پایین کش می آید. زن روی مبل نیم خیز می شود و شرت را پایین می کشد. شرت تا زانو پایین می آید و دامن، روی ران های زن را می پوشاند. زن راست می نشیند و شرت را از پایش بیرون می آورد. دامن دیده می شود و ران.  زن شروع می کند به در آوردن پیراهن. بعد همانطور با پستان بند و دامن روی مبل دراز می کشد. دستش را از زیر پستان بند روی پستان ها می گذارد و دست دیگر را روی کمربند. کمربند چرمی را باز می کند. با دست زیپ دامن را در پشت می جوید و در یک نمای نزدیک زیپ را پایین می کشد... عجیب است که فیلم را تا همین جا به یاد دارم. هرچه فکر می کنم نمی فهمم که ممکن است بعدش دقیقا چه اتفاقی افتاده باشد. شاید خسته شده باشم و دستگاه نمایش فیلم را خاموش کرده باشم. اما انگار چندین بار همین قسمت را دیده ام. به خوبی آرایش کم حال زن را به یاد دارم و این که به طرز عجیبی از برج به پایین خیره بود. تا آن جا که در خاطرم هست زن زیبایی هم بود با موهای کوتاه مشکی.

دوباره به کنار پنجره می روم. از فراز، دور دست را نگاه می کنم. خانه های کوچک از کنار برج شروع می شوند و در سرازیری در هوای نیمه روشن غروب، ناپیدا ادامه می یابند. و سوسوی چراغ ها انگار که بی انتها باشند در افق گم می شوند.