میثم علی پور

"شاهین زرین"

 

 

    وقتی می گویم "شاهین زرین" یعنی که من، یعنی تو. اما "شاهین زرین" تنها کلمه ای ست، یک حقیقت انکار ناپذیر. با چارتا دیوار آجری که دورتادورش می چینم. روی یکی از دیوارها، پنجره ای قرار می دهم. دیوارها را بلند می کنم. باید دو برابر قد "شاهین زرین" باشد، بدون سقف. آجرهای تشکیل دهنده ی این دیوار قرمزند، یک قرمز متمایل به قهوه ای. "شاهین زرین" درون این دیوارها، مثل نقطه ایست درون مربعی که تغییر می کند. نبودن سقف در اینجا باعث شده که وقتی از بالا به این صحنه نگاه می کنم، اشکال نا منظم هستی اش را درک کنم.

 

    "شاهین زرین" ایستاده. همان گونه که از اول دیده بودمش. با پیراهن خاکستری و شلوار مشکی اش. کفش نوک پهن قدیمی به پا کرده. به روبرو نگاه می کند. حالت ایستادنش که انگار می داند لحظه ی دیگر ممکن است بیفتد محکم است. سعی داشته همیشه این حالت را داشته باشد، دارد. از اول که دیدمش. "شاهین زرین" را نمی شناسم. تنها یک بار دیدمش، توی همین حالت. حالا درون دیوار های آجری، پنجره ای که حتماً دستش به آن نمی رسد، هیچ گاه عوض نمی شود. تغییر،از اطراف به "شاهین زرین" اشاره می کند. دیوارها بر عکس "شاهین زرین" که درون شان قرار گرفته از آجر ساخته شده اند ( از آجرهایی که من تک تک روی هم قرار دادمشان و از سقف و پنجره اش به داخل نور می تابد ) و می توانند بنا به موقعیت مکان من یا تو تغییر کنند. این یک امر عادیست. من به این قضیه نگاه می کنم. دیوارها را می بینم که بیرونشان دقیقاً هیچی ست. هیچی به درون نیز می تواند راه پیدا کند. اما وجود "شاهین زرین" به مانند مردی که لحظه ی دیگر می داند می افتد، محکم است. حالا تو به این قضیه نگاه کن.

 

    تو مرا می توانی یببینی، دقیقاً در جمله ی اولم، درون "می گویم" اش. یک ریخت آشفته از روایتی که درونم است. درون کوچه هایی که گز کرده ام. درون اتفاق اولی که "شاهین زرین" را دیدم. اما تو یک شایعه ی مسخره درون این متنی. متنی که روایت ندارد، یعنی که من ندارد. تو شایعه ای هستی که آشفتگی درونش نیست. بر عکس من و تو، "شاهین زرین" هست. فضای چار تا دیوار را پر کرده و پنجره از نگاه تو، به طور ناآگاهی به "شاهین زرین" می تابد.

 

    در همان اول بار که "شاهین زرین" را دیدم، فهمیدم که می نویسمش و تو می خوانی اش. به این جمله می رسی، مکث می کنی. درون اتاق تو نیز یک پنجره هست. از پنجره که به بیرون نگاه کنی، مردی را می بینی که آهسته از عرض خیابان می گذرد. دقیق می شوی. آن مرد یک پیراهن خاکستری به تن دارد. حالا دیگر نمی بینی اش، دیگر درون نگاه تو نیست. صدای زنگ خانه می آید. گوشی آیفون را بر می داری، حتما کسی ست که آمده تو را ببیند. در را باز می کنی. برای پیشباز میروی. پشت در است. چهره اش را به یاد نمی آوری. دعوت می کنی بیاید تو. می آید. می نشیند روی یک مبل راحتی. به چهره اش نگاه می کنی. کفشش، شلوارش، پیراهنش. می گوید: "آمده ام چیز مهمی برایتان بگویم." می روی برایش چای بیاوری، صدایش را می شنوی. "امروز توی تقاطع اصلی شهر کیف پولی پیدا کردم که آدرس شما توی آن بود. به علاوه ی چیز های دیگر. تنها آمده ام کیف را به شما بدهم" . "کیف؟" صدایت مکثی داردکه می توانی به آن فکر کنی. یک مکث که درون توست، درون همه چیزت.

 

    لیوان چای را بر می داری می گذاری روی میز. "کیفی رو که شما می گویید به یاد نمی آورم" به یاد نیاوردن کیف آنقدر مهم نیست، مهم اوست که آمده کیف را به تو بدهد. می گذاردش کنار لیوان چای، کیف جیبی سیاه رنگ. "آدرس شما توی یک برگه چار تا شده بود یه عکس پرنده هم زیر آن کشیده شده" این را می گوید و بر می خیزد. "باید بروم جایی قرارمهمی دارم" تو نیز بلند می شوی. می خواهی چند دقیقه ای دیگر نیز بماند. اما دیر می شود. تا دم در همراهی اش می کنی. می رود. برمی گردی. کیف را از کنار لیوان چای بر می داری. درون آن کارت شناسایی مردیست که کنارعکس اش نوشته شده "شاهین زرین".

 

    به یاد می آوری، مردی را از پنجره دیده ای که می خواسته از عرض خیابان عبور کند. اول بار که دیدی اش، مانند کسی که میدانسته تا چند لحظه ی دیگر می افتد، محکم به نظر می رسیده. می دانی آن مرد را دیده ای.

میثم علیپور- بهمن1383