ماکان مهدی قلی

 

:  تازه از بهشت اومدم. اون‌جا خبری نیست... وقتی می‌اومدم اون‌جا دوشنبه بود... حالا باید سه‌شنبه باشه... . شاید هم یک‌شنبه... .

می‌ترسیدم جواب‌اش را بدهم... لباس‌های معمولی به‌تن داشت... بوی هیچ عطری نمی‌داد... باورش نمی‌کردم؛ نه  به آن دلیل که به بهشت علاقه‌ای نداشتم... او، خیلی معمولی بود!

: اون‌جا زن‌های زیبا کم هستند، مردهای خوش‌صورت هم این‌جا بیشترن... راستی، شما تاکسی هم دارید؟ این‌جا برای گرفتن نون صف می ایستند؟ من اون‌جا هم با  گرما مشکل داشتم. این‌جا برای خنک شدن چه می‌کنند؟ زیر باران می روند؟

بی‌صبرانه می‌پرسید؛ برش‌ها و مکث‌هایش در گفتن سوال‌ها،  آن‌ها را شنیدنی می‌کرد.

-  روی مبل روبرو بنشین... اون‌جا باد کولر به تو می زنه و خنک می شوی ...  می خواهی برات شربت خنک بیارم؟

رنگ‌اش پرید و ملتمسانه گفت:

:  نه! نه! من شربت نمی‌خورم...  شربت نمی‌خورم... .

-  خوب...  باشه. شربت نمی‌آرم... آب یخ چطور؟

:  آب یخ!؟ این‌جا یخ، واقعن سرده؟ اون‌جا آب یخ، سرد نیست... .

به آشپزخانه رفتم. از یخچال یک شیشه آب سرد در آوردم. از جاظرفی بالای ظرفشویی یک لیوان برداشتم، آب را در آن ریختم و به اتاق برگشتم.

لیوان را گرفت و شروع‌به مزه‌مزه کردن کرد. به او خیره شدم. چشم‌های‌اش زیبا و لب‌هایش خواستنی بود.

-  می خوای به تو لباس راحتی بدهم؟

به خودش آمد و چشمان‌اش را به نگاه من دوخت. آرام و با وقار سرش را تکان داد. با صدایی آرام گفت:

:  راحتی... یعنی چه؟

خندیدم.

-  اگر از بهشت اومده باشی که می دونی معنی راحتی چیه!؟

:  راحتی؟ نه! نه!  ما اون‌جا... ناراحت نیستیم. مکث طولانی... . ما اون‌جا هیچ چی نیستیم.

تاکیدش در بیان کلمه ی "هیچ چیز" به لب‌هایش حالتی خواستنی می داد. حالتی که به چشمان‌اش هم، زیبایی خاصی می‌بخشید.

:  چندوقت پیش یاد پرتقال افتاده بودم... راستی پرتقال داری؟

-  پرتقال؟ شاید... صبر کن... نگاه کنم... .

به آشپزخانه رفتم تا برایش پرتقال بیاورم. برگشتم. پاکت سیگارم را ورانداز می‌کرد.

-  اگه دوست‌داری،  یکی‌اش را روشن کن.

خندید.

:  دوست دارم یکی از این‌ها را روشن کنی... و ... سیگار کشیدن تو رو ببینم... .

پرتقال را به او دادم و یک سیگار از پاکت درآوردم. کبریت زدم. آن‌را روشن کردم. نگاه‌اش را به لب‌های من دوخت. چند ثانیه بعد بلند شد و کنارمن آمد. جلوی من روی زمین  نشست. سرش را روی پاهای من گذاشت. از چشمان‌اش برق بیرون می زد. سرش را به پاهای من مالید و شروع‌به بوکشیدن کرد. ترسیدم. شتاب‌زده بلند شدم و ایستادم. دست و پایش را گم کرد و سریع بلند شد. در حین برخاستن، پرتقال از دست‌اش افتاد و غل‌غل خوران زیر میز وسط اتاق رفت.  با دستپاچگی گفت: 

:  قصدم ناراحت کردن تونبود.

به آشپزخانه رفتم . با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد.

:  میدونی، گاهی از خودم می پرسم که برای چی برگشتم؟ برای... آزار دادن...؟ ولی... از اون‌جا... خسته شده بودم... .

به اتاق برگشتم. به او نگاه کردم. سرخ شده بود. لب‌هایش پراز اصرار بود... به زیبایی ... .

-  برای خسته شدن دلیلی داشتی!؟

:  اون‌جا هیچ‌چی خودش نیست... اون‌جوری که باید... نیست. هیچ چیز... رضایت‌بخش نیست. همه‌چی معمولیه... خیلی معمولی... هیچ‌کس نمی دود... نمی ایستد... فقط راه می ره... هیچ‌کس خواب نیست... بیدار هم نیست... بین خواب و بیداری... کسی زشت نیست... زیبا هم نیست...  قابل تحمله ... . فقط تندی واقعیه... غذاها تند هستن... آفتاب هم همین‌طور... ولی بقیه... .

دود می کرد. سیگار را برداشتم و پک زدم. برخاست. کنارم آمد. چشم‌ام به پرتقال زیر میز افتاد. سرش را روی پاهایم گذاشت و روی مبل دراز کشید. شروع‌به بوکشیدن کرد. کمی خم شدم تا پرتقال را بردارم. نیم خیز شد. دست‌ام را از جلوی سینه اش رد  کردم و چاقو را از روی میز برداشتم. با این‌کار و با کمی فشار به‌روی سینه اش،  سر او روی پاهایم افتاد. بیشتر  خم شدم و پرتقال را برداشتم. دوباره سرش را به پاهایم مالید و شروع‌به بوکشیدن کرد...  پرتقال را پوست کندم. گوشواره‌اش به ران‌ام فرومی‌رفت... پرتقال را لغزه‌لغزه کردم و یکی از لغزه‌ها را در دهان‌اش گذاشتم. شروع به خوردن کرد... همه‌چیز بوی پرتقال می داد...  سرم را پایین آوردم... لب‌هایش خیلی خواستنی شده‌بود... .