www.sahneha.com    صحنه ها 

  شعر ايران   شعرجهان   داستان   مقاله   مصاحبه    معرفي کتاب    اخبار   لينکها   تماس    صفحه اول   نشرديجيتالي     Swedish

 

      مقالات سهراب رحیمی         

مقالات آزیتا قهرمان        

مقالات هایده ترابی

مقالات سید حمید شریف نیا

مقالات حامد رحمتی

مقالات آرش نصرت اللهی

مقالات مهرنوش قربانعلی      

ویژه نامه هزار و یکشب

ویژه نامه نازنین نظام شهیدی

اسفندیار آبان

تلخ لطفا

رضا حیرانی

 

زنی آمد مرا بپوشد

آزیتا قهرمان

2010

--------------------

Azita Ghahreman

Samlade dikter

2009

اینجا حومه های کلاغ است

آزیتا قهرمان

2008

هفت دات کام

بهروز شیدا

می خواهم بچه هایم را قورت بدهم

رویا زرین

 

----------------

NEDA   ALIVE

-------------------------

Sohrab Rahimi

نامه اي براي تو            

           سهراب رحيمي          

 

 Sohrab Rahimis poetry in english

Sohrab Rahimis poetry in swedish

Sohrab Rahimis poetry in persian

Sohrab Rahimis poetry in arabic

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

    

 

داستانی از:  مهستی محبی

آرامش

غروب که می شد گنجشک ها همانطور که شاخه ی توت زیر پایشان تکان می خورد با او حرف می زدند.درخت توت سرش را توی باغ همسایه می برد و از گردوها که سبز و درشت شده بودند و میوه های کاج که تاپ تاپ بر زمین می افتادند خبر می داد. دیوارها از پسربچه هایی که توی کوچه ی پشتی فوتبال بازی می کردند حرف می زدند.

ملافه های روی بند رخت تا کنارش می سریدند و در گوشش آوازی قدیمی را زمزمه می کردند. به اتاقش که می آمد مبل ها توی تاریکی  لب ورمی چیدند وخیره نگاهش می کردند.ساعت موهای سیاه لختش  را از جلوی چشمهایش عقب می زد و لبخندزنان شعری زمزمه می کرد.

درختا با من حرف می زنن.دیوار با من حرف می زنه .فقط با من .این عادی نیست.یه بیماریه .باید دوباره پیش دکتر برم.

اما دلش برایشان می سوخت .رها کردن آنها در دنیایی سرد و خاموش عادلانه نبود.دماغش تیر کشید و اشکش سرازیر شد.

اگه  تنهاشون بذارم کی به حرفاشون گوش میده؟تو تموم دنیا کسی پیدا نمیشه به درختا و دیوارا گوش بده و بدتر از همه گنجشکا،گنجشکای کوچولوی بینوا

 فنجان که یکوری توی نعلبکی  نشسته بود و با لب پرخنده ماجرایی را تعریف می کرد خنده اش را فروخورد و با چشمهای درشتش به او خیره شد.گوش نمی دادی ؟

 من نمی تونم همینجوری الکی این فنجان و مبلا و درخت توت رو بذارم و مثل یک روح یا یک تن از وسطشون بلغزم وناپدید بشم. مگرمی شه یکدفعه راه بیفتی و از توی جلدی،فضایی ،از توی جهانی شاید، بیرون بزنی؟نکند همینه؟مرگ ،خود خود مرگ .مث مرگ می مونه  که دنیا رو رها می کنی وخودتو از لای دست و پای آدم ها واشیا بیرون می کشی.

قرصهای  دکتر دیبا اشیا را خشک و بیجان می کرد و بینشان فاصله می انداخت . در این میان کدام یک می مردند؟

من می میرم وقتی قرص ها اثر می کنن یا اشیا می میرن؟معلومه دیگه.منم که قرصارو می خورم .منم که اشیا رو یه شکل دیگه می بینم.پس اینا از پیش مرده بودن.من بودم که بهشون جون می دادم.من به اشیا جون می دهم .زنده کردن چیزای خاموش و جون دادن به فنجون ومیز و دیوارا از هرکی هرکی ساخته نیس. به حرف درآوردن دیوارا کار هرکی هرکی نیس..

اونا که واقعا حرف نمی زنند.اونا که فکر ندارن ،زبون ندارن.من خیالبافی می کنم؟ یک خیالباف ،یک موجود مالیخولیاییم ؟حرف زدن با اشیا مالیخولیاست؟شنیدن اشیا چی؟

اما حرف زدن با آدم ها آزارش می داد.آنها همیشه به چیزی چنگ می انداختند.به چیزی درون خودشان ودل و روده شان را با چنگالهایشان بیرون می کشیدند و نشانش می دادند.آستین هایشان را بالا می زدندو زخمهایشان اآشکار می کردند..کبودی های روی بازویشان.زخمهای وحشتناکی روی تیره ی پشتشان که نسلها ی پی در پی  بهبود نیافته بود و کبره های روی زانوهایشان را.با ناخن زخمهایشان را می خراشیدند وچرک زردرنگ و خونابه ای که راه می افتاد را نشانش می دادند.نگفتم؟

این زیبا نبود و بدتر از آن وقتی بود که به او چنگ می انداختند.به کاغذ دیواری  خانه اش،به سکوتش،به جعبه ی موسیقیش ،به رنگ موهایش یا به لامپ مهتابیش که پرپرمی کرد.حتا به گربه ی سیاهش چنگ می انداختند.آنها از گربه ی سیاه می ترسیدند و از سوسکهای توی توالت وناگهان جیغ می کشیدند. وقتی هم که حالشان خوش بود جوکهایی تعریف می کردند که دلش را به هم می زد .

دکتر دیبا توصیه کرده بود که غروب ها از خانه بیرون برود.آخرین غروبی را که به خیابان رفت به خاطر آورد.هنگام عبور از عرض بلوار،ماشینی با سرعتی سرسام آورازکنارش گذشت و با او مماس شد .زوزه کشان چون سگی زخمی خودش را تا وسط بلوار رساند و لباسش را صاف کرد انگار کسی دامنش را بالا زده بود.وسط شمشادهای میان بلوار به راه افتاد . قلبش تاپ تاپ صدا می کرد. دلشوره داشت.برای فنجان چینیش که رویش نقش لک لکی سبز رنگ بود وبرای گنجشک ها که قصه ی قبل از خوابشان را نگفته بود و برای سماور که وزوز می کرد و دو گوجه ی سرخ وتخم مرغی که توی پیشدستی بلور گذاشته بود تا برای شام املت بپزد..

هنوز وسط بلوار بود که صدای زوزه ای شنید.صدای زوزه بلند و بلندتر شد.تمام شمشادهای وسط بلوار با هم زوزه  می کشیدند انگار دسته ای شغال ها که غروبها دسته جمعی زوزه می کشند.آنوقت بود که زخمهای تنشان را دید.

صبح آن روز کارکنان شهرداری، سر شاخه های تمام شمشادها را کنگره کنگره بریده بودند.درد شمشادها را چون خنجری در شکمش حس کرد.عقب نشست. مثل سگی که دمش را لای پایش می گذارد، برگشت توی کوچه و مغزش داشت پریشان می شد از صفیری که از خیابان بلند شده بود.چراغ سبز شده بود و ناگهان همه ی ماشین های عالم از بلوار گذر کردند.

باید تصمیم دیگری می گرفت.قرص ها فایده ای نداشتند. به خودش دل داد.

 باید لخت و عریون از بینشون بگذرم انگار نه انگار که وجود دارن. هر چه دلشون می خواد حرف بزنن.هرچه دلشون می خواد قیافه بگیرن،بخندن،گریه کنن،جیغ بزنن .محل سگ بهشون نمیدم.انگار نه انگار که وجود دارن.باید بفهمن من باهاشون فرق دارم.

لباسهایش را کند .نگاه معذب گلدان روی میز را می دید که در گوش گل های رز مصنوعی پچ پچ می کرد:به سرش زده،دیوانه شده .پنجره آهسته رویش را از اوبرگرداند و فنجان با رنگ پریده نگاهش کرد .

-به سرش زده.

همه شان همین را می گفتند و او لخت و عور زیر نگاه سنگینشان به آشپزخانه رفت. اهمیتی نداد که پرده ها کنار زده اند و ممکنست از خانه ی همسایه روبرویی دیده شود.یک فنجان قهوه ریخت  .قهوه جوش زیر انگشتاش دل می زد . ساعت لبخند زنان جلومی رفت و می گفت"خل شده.خل شده."

کم کم همهمه ها خوابید.سکوت از راه رسید.چنگ انداخت به بند پرده و بالا رفت .پرید روی میز وکم مانده بود گلدان را بیاندازد.تابی خورد ونشست توی فنجان روبرویش وبه چشمانش خیره شد.مسابقه گذاشتند کدامیک زودتر پلکش به هم می خورد.حالا که عریان بود راحتتر می توانست شیطنت کند اما یکباره همه چیزیادش آمد. دستش را پیش برد و سکوت را مثل حشره ای راند. چشمهایش را بست و خودش را روی کاناپه رها کرد.

سپید سپید .تهی تهی.

سپید، دانه های برفی شد که آرام پایین آمدند و روی اندامش نشستند.

تهی، حبابی شد که ترکید وامواجی خروشان را به سویش پیش راند.فریادی کشید.موجها عقب نشستند و جنگلی انبوه با درختان سیاه خشمگینش به سویش هجوم آورد.پایش را بر زمین کوبید.فیلی سپید پدیدار شد.مشتی ماسه در چشمش پاشید.دشتی سپید پیش آمد.با فشار دستانش به عقب راندش.

غاری دهان گشود .مشتی بر دهانش کوبید.گل سرخی پیش آمد.پرپرش کرد.رمه ی گاومیش ها.تاراندشان.گله ی زنبورها.تمام اندامش را تکاند.ماشینی بوق زنان از راه رسید.زیر پا لهش کرد.عمارتی پدیدار شد،نهری بر کنارش جاری.از عمارت رو برگرداند

آدمها از راه رسیدند .مهشید،سیروس،مادر،پروین،نادیا،احمد،آرش.دورشان کرد.مثل گله ای مگس تاراندشان.

سگی ظاهرشد.بزرگ و سپید. پیش دوید و سربر پاهای او گذاشت.با نفرت پایش را تکان داد و از جا جست."نه،خواهش می کنم!بسمه!بسه دیگه.نه !"

فریاد می کشید ولم کنید لعنتی ها.ولم کنید و سرش را میان دستهایش گرفت و بلند بلند گریست.به دستهایی که گیسوانش را نوازش می کردند اعتنایی نکرد.

دستها روی بازویش سریدند.چشمهایی مهربان به چشم هایش خیره شدند.

"آروم با ش ملی ،آروم باش.برات چای بریزم؟"نه، او که مرده بود.مرده بود و مرده ها برای کسی چای نمی ریزند. نه چای نمی خوام.راحت باش .خوبم من.

 نگاه عقب نشست.

همه چیز پس نشست.دیوارها سرد وسپید،فنجان بی روح ومرده.برخاست. به حمام رفت و دوش گرفت.پیراهن راحتیش را پوشید.سبک شده بود. هیچ چیز مثل یک دوش آب سرد آدم را تسکین نمی دهد .تلویزیون را روشن کرد .لباس راحتی صورتی رنگی شده بود که میان اشیا می لغزید.

 

 مهستی محبی

بازنویسی 15شهریور89

 

 

 

از سایت های دیگر

اخوان ثالث بیست سال بعد

شاملو؛ ده سال بعد

 گلشیری؛ ده سال بعد 

رونمایی دستنویس‌های کافکا فقط برای کارشناس آثارش

برهنگی بدون اروتیسم؛

 نگاهی به آثار لوسین فروید

چخوف؛

 راوی بزرگ قصه‌‌های کوچک

ساموئل بکت صد ساله شد

نامه‌ای برای رضا که حیران کلمه‌هاست

تعبیر آخرین خواب هابیل

خط‌هایی که با منطق نفس‌بریدگی تقطیع می‌شوند؛ ساقی قهرمان

همه چیزمان به همه ‏چیزمان می‏آید

شهلا زرلکی

به مناسبت دهمین سالگرد درگذشت ارنست یندل، شاعر اطریشی

شعر تجربی یا شعر تخریبی؟

آکاردئون، فیلم جعفر پناهی، نخستین‌بار در جشنواره ونیز نمایش داده می‌شود