پله ي اول را بدون
دردسر بالا رفت.پايش را به قصد بالا رفتن از از پله ي دوم بلند کرد.گلوله اي کف
کفشش را سوراخ کرد وازاستخوان پايش بيرون زد. پاي ديگرش را اينبار با سرعتي
بيشترازپاي پيش به قصد بالا رفتن از پله ي سوم بلند کرد. گلوله يِ ديگري از
تفنگِ ديگري کفِ کفشِ ديگرش را سوراخ کرد و از استخوانِ پاي ديگرش بيرون زد.هر
دو پايش با ناسلامتي به پله ي سوم رسيدند؛با دو زانو روي پله ي چهارم افتاد و
به پله ي هفتم نگاه مي کرد که گلوله ي ديگري به سمتِ چپِ باسنش اصابت کرد و در
همان جا فرو رفت؛داشت سرش را مي چرخاند که گلوله ي ديگري به سمت راست باسنش
اصابت کرد و کمي پايين تر فرو رفت؛سرش را به حالت اول بازگرداند و گلوله يِ
ديگري که از تفنگِ ديگري از فاصله اي دورتر شليک شده بود،ميان استخوان هاي
نخاعش جاي گرفت و کمرش خم شد.سرش را با افتخار رو به آسمان بالا برد که گلوله ي
ديگري به پشت گردنش اصابت کرد؛گردنش را خم کرد تا از ميان پاهايش زني که به او
شليک مي کرد را ببيند که گلوله يِ هفتم نيز از تفنگِ ديگري شليک شد و از راه
دهانِ بازش وارد شد و در مکاني که هيچ گاه فاش نشد فرود آمد. وقتي دکتر رسيد،در
گزارشش نوشت : علت مرگ : ايستِ قلبي؛ فرداي آن روز،روزنامه هايِ صبح
نوشتند،شهردار به دليل سکته ي مغزي نتوانست به پله يِ هفتم برسد و رويِ پله يِ
سوم تنها و بدون هيچ گونه حمايتي رها شد و روزنامه هاي عصر و تلويزيون داخلي
نيز از زبان مردم نوشتند و گفتند،مرحوم شهردار به دليل زمين خورگي شديد،تنها و
بدون هيچ گونه حمايتي نتوانست به پله يِ هفتم برسد و دست آخر رسانه هاي خارجي
نيز مدت ها بعد از زبان مردم نوشتند،بيچاره،جناب رئيس جمهور به دليل فشار زياد،
تنها و بدون هيچ گونه حمايتي در حالي که محافظش سوراخ شده بود،درخيابان،جلوي
مردم شاشيد.بيچاره فقط چند پله مانده بود تا به توالت برسد.
رضا ( کيوان) اکوانيان (دهدشت)