مونیکا

 

آلمانی ها ضرب المثلی دارن که میگه: مرد اجازه داره که در بیرون از خونه هرقدری که دلش  خواست دید بزنه واشتها کسب کنه, اما غذاش رو می بایس تو خونه بخوره.

  این ضرب المثل, یکی از اون اولین چیزهایی بود که در زبان آلمانی یاد گرفتم. یادمه, همون موقع هم بخودم گفتم؛ پس ما آلمانی بودیم و خودمون نمی دونستیم.

اما قصه ی من به وقتی می رسه که 15 سال بود در آلمان بودم. دخترمون 17 سالش شده بود و پسره 19 سال. منم همون آقای مهندس مونده بودم. البته مهندسِ ِ چهارتا دکه ی سیگار و روزنامه فروشی  در جاهای مرکزی شهر هانوفر.  بچه ها هم که با دوست پسر و دوست دختر و درس خوندنشون کاری به کار ما نداشتن.

هرچند  چلچلیم  شروع شده بود هنوزهم غذامو تو خونه می خوردم. راستش رو بخواین, این چند وقتِ آخری غذای خونه یا شور بود یا تند و خیلی وقتا هم سردردی. اون همه اشتهاها ی بینوا رو که از توی خیابونا و پارک ها و کیوسک جمع می کردم وباخودم به خونه می بردم  کور می شدند. شاید سرنوشت من اینجوری نوشته شده بود.  گاهی فکر می کنم که خدا یه جاهایی ازسرنوشت من و کلینتون رو شبیهِ همدیگه نوشته بود.  خدا به مونیکا لوینسکی و به همه ی خوشگل های لهستانی اشعه هایی داده که از چشم و سینه های بلوری شون,  واز ناز و اطوارشون  مستقیم به قلب آدم نشونه میرن و جریان خون رو به اونجای اصلی هدایت می کنن تا مور مور به جون ِ پسرهای آدم بندازن. اونم آدمی  که به اشتهاش تو خونه اهمیتی ندن.

 مونیکا رو تو یکی از کیوسکام به کار گذاشته بودم. اون وقتا هنوز ناف بیرون انداختن و تنکه ی " تانگا" زیر شلوارهای جین  با فاق دوسانتی پوشیدن مد نشده بود تا با هر دولا شدن چاک کون بیرون بیفته. اما بیرون انداختن ِ چاک سینه وبر و بازوی نرم و سفید مثل سابق رواج داشت و همونم واسه ی منی که آدم ِ سنتی ای هستم کافی بود برای کسب اشتها.  مونیکا در این مورد نه تنها اصلا گدابازی در نمی آورد, بلکه خیلی هم دست و دلبازتر از هم جنس های آلمانیش بود.  روز های اول  وقتی سرِ کار  هار و هور و گشنه می شدم تلفنی به عیال میزدم و بدو بدو به خونه می رفتم و گل کردن ِ چلچلیمو آب می دادم. اما همونطور که قبلن هم گفتم, مدتی بود که اشتهام تو خونه کور میشد.

 یه روز گرم تابستونی,  فکر می کنم تابستون سال 2000 بود. زیر سایه ی چتربزرگ قرمزی که عکس شتر روش بود و تبلیغ سیگار کَمل, در حیاط رستورانی درکنار رودِ "اِلبه" روی صندلی پلاستیکی سفیدی با چشم انداز بندرهامبورگ نشسته بودم و همنطوری که  رمان" مرگ در ونیز" توماس مان دستم بود به دو تا گنجشگ نری که لبه ی میزم نشسته بودند و نون ریزه هارا تک می زدند نگاه می کردم که تلفنم زنگ زد.  تازه تلفن ِ همراه گرفته بودم. مونیکا بود.  گفت  مأمورای اداره ی کار با چند تاپلیس ریختن تو کیوسک و درِ کیوسک رو بستن. من کجا و هانوفر کجا؟   لیوان نیم لیتری آبجوی " دوکشتاین" به نصف هم نرسیده بود. گفتم گوشی رو به رییسشون بده. هرچی گفتم که بابا من کارگر سیاه ندارم و همه شون رو ثبت نام کرده ام و مدارکش هم پیش مشاور مالیاتیمه, یارو قبول نکرد که نکرد و گفت که باید هرچه زودتر خودم رو به اونجا برسونم. بقیه ی آبجوم  رو یه ضرب سرکشیدم. انداختم تو اتوبان و یکساعته هانوفربودم. اگه بخوام تعریف کنم که چطوری قاپ  مامور ها رودزدیدم تا رضایت بدن که فردا مدارک لازم رو براشون ببرم حوصله تون سرمیره. اما چرا پیله کرده بودن؟  واسه این که مونیکا خانم با برگه ی اجازه کار برادرِ دوقلوش که دانشجو بود کار می کرد. مامورا هم ازش کارت دانشجویی می خواستن, که او نداشت. می دونستم که مونیکا برادر دوقلویی هم داره, اما ندیده بودمش.

هوا گرم بود و تو خونه های آلمانی ها هم که خبری از کولر نیست. پنجره ها باز بود اما از باد خبری نبود. اونقدر هوا گرم بود که گرمای  آفتابِ دیوار ساختمون روبرویی هم به اتاق می ریخت. من با شلوار کوتاه و یه تی شرت رو مبل نشسته بودم و مونیکا تو آشپزخونه آب یخ درست می کرد. وقتی مونیکا لیوان آب یخ رو روی میز شیشه ای می گذاشت, چشمم نوک پستوناشو دزدید. میخواد دهنتون آب بیفته, میخواد نیفته,  دستمبوهای نوبری ِ ورامین بودن. در همین موقع که در بازشد و یانوش اومد تو. با آبجیش مو نمیزد. موهای ِ طلایی ِ فرفریش تا شونه هاش ریخته بود و تاب می خورد.. ریش بور ی که کمی تیره تر از موهاش بود بر چونه داشت. چشم هاش فیروزه ای وخمار. پشتِ چشم بلند. ابروها پرپشت و گوشه دار. گردن, سنگ مرمری  که میکل آنژ تراشیده باشَدِش, به زیر یقه ی سه سانتیِ تی شرت سیاهش سینه کرده بود. شلوار جین ی تازانو به پا داشت.  ساق ِ پا, درست به زیبایی و تراشیدگی ِ  ساق پای مونیکا و شکیلتر که پوشیده از کُرک-مو های طلایی مخملی بود.

وقتی مونیکا گفت که دیگه نمی تونه پیش ِ من کارکنه, چون می ترسه که دوباره گیر بیفته, و پیشنهاد داد که  یانوش جاشو بگیره, انگار دنیا رو به من دادن. تاریخ اون روز یادم نمیره.23 آگوست 2000 .

 نمیدونم چرا با کارنکردن ِ مونیکا اخلاق عیال بهترشد.  یکی دو هفته بعد از اونروز بود که با یانوش و عیال و مونیکا به ساحلی نزدیک شهرِ  لوبک رفتیم. برای خاطرجمعی ِ عیال  فقط با یانوش بودم و محل ِ سگ هم به مونیکا نمیذاشتم.  اونوقت نمی دونستم که چرا, وقتی که با یانوش تو دریا آب به هم می پاشیدیم و یا به هم می پیچیدیم تا همدیگه روزیر ِآب کنیم  یادِِ " توماس مان"  در داستان " مرگ در ونیزش"  می افتادم.  بعدازظهرِ همونروز به دیدن ِ خانه ی "بودِن بروک" در لوبک رفتیم. خونه ای که توماس مان رمانش رو اونجا نوشته. عیال و مونیکا سرگرم ِ خرید  لیوان چینی ای ,که عکس " مان ها" هاینریش, اریکا, کلاوس و توماس را برخود داشت, از فروشگاه طبقه ی همکف بودند برای  یادگاری.  من و یانوش به طبقه ی بالا رفتیم. در اتاق ِ "توماس مان" با یانوش تنها بودیم و داشتیم به تابلویی که دستنوشته ی صفحه ای از رمان ِ مرگ در ونیز رو در قابِ خود داشت نگاه می کردیم که بی اختیار  همدیگه رو بوسیدیم.

 

چندسالی از اونروز میگذره. گاه من سری به ورشو میزنم و گاه یانوش به هانوفر میاد.  بین من و عیال هم خوشی و خوشبختی برقراره.