www.sahneha.com Sohrab Rahimi
شعر ايران شعرجهان داستان مقاله مصاحبه معرفي کتاب اخبار لينکها تماس صفحه اول ديجيتالي Swedish
|
عباس و قناری ها مرتضی محمودی
روبروی قفس قناری نشسته ام. توی آشپزخانه و کنار پنجره. دست راست، به کُمُد "آواز مردی که برای مردن آمده است"1 را چسبانده ام. "ملکوت" روی میز است. ظبط صوت روی زمین و کنار کُمُد است و نوارها دور و برش پخشند. پشت سر و دست راستم فریزر کُهنه دارد فِروفِر می کند و خوب که می کوبد چیک، خاموش می شود. روی فریزر تعدادی کتاب و دفتر، نامرتب چیده شده اند. تعدادی کاغذ هم روی کتابها و دفتر پخشند. بیرون از پنجره پیداست که هوا مِه آلود است. با خود فکر می کنم شاید اینطور بهتر باشد. لا اقل دیگر پنجره ای را که روبروی پنجره ی ماست نمی بینم که تا نگاه کنم پیرمرد پرده کِرکِرِه را زود بیندازد. و یا درخت بلندی را کمی آنطرف تر و دست چپ که وقتی پاییز می آید و برگهایش می ریزند، یا زمستان وقتی دسته دسته کلاغ می آید و جای برگهای ریخته شده ی آن را پُر می کند غمی بی بدیل به دل آدم راه یابد.
پاییز است و برگ درختان دارد می ریزد. امروز همه جا را مِه گرفته است. انگار که تمامی جهان به مه پشت پنجره ی ما میدان می دهد تا بیاید و پنجره را مکّدر سازد. اما من می دانم. توی آشپزخانه همه چیز مهیاست. برای پُر کردن یک دلتنگی در یک عصر مِه آلود پاییزی غُربت همه چیز را درون آشپزخانه کوچکمان مهیا دارم. حتا تصویر آن آهوی خوش خط و خالی را که نزدیک سروی کنار جوی آب و نقش پرده ی خانه مان در سالهای پیش بود. و کبوتران برادرم که آسمان عصرهای خلوت و دلتنگ شهرستانی را می گشتند و آن را طوقی و کت سبز و خاکستری نقش می زدند و باز می گشتند. یا طاووسی که آرام با پرهای سبز و آبیِ زمردی و طلایی، از لای برگ کتابها و از پرنیان خیال به آسمان پرمی گشود و هوای شهرستان را در هاله ای از رنگهای ملکوتی و خواب آلود فرو می برد. در شهرستان خلوت و راز آلود خیال بودم و تنهایی ملکوتی آن که بار اندوهی عظیم و ابدی را بر دلم هموار می کرد: " از خیابانهای خواب آلود و خلوت که مالامال جلوه های غریبانه ای بود که تنها آخر شب در شهرستانهای دور افتاده ممکن است پدیدار شود ..." 2. نوار بگذارم دیگر همه چیز تکمیل می شود. بلند می شوم. کنار ظبط که می نشینم " نومیدی زلال و رنگین و پایدار و آسمان ابری غمناکی که هوای باریدن دارد..." را از نزدیک آسانتر می خوانم. قبلاً از پشت میز تنها " آواز مردی که برای مردن آماده است" با حروف درشت، پیدا و خوانا بود. چه بگذارم؟ بنان را چند روز خوب گوش کرده ام. امروز نوبت مرضیه است. نوار که می گذارم بر می گردم. قناری هنوز خاموش است. از پنجره می بینم "عباس" می آید. تا دوباره از پشت خطوط موّرب سپیدارها و درختان دیگر بیاید و از جلوی چشمانم بگذرد همان پیراهنی را که چند روز پیش هم تنش بود می بینم پوشیده است که روی سینه اش با رنگ سیاه نوشته شده است: " Chicago Colege". بر زمینه ی خاکستری آن. آستینهایش سرخ جگری اند. وقتی می گذرد شماره ی پشت پیراهنش هم پیدا می شود: "13". ـ "سلام عباس" ـ "سلام" ـ "عباس چند سالته؟" ـ "یازده سال" ـ "چند ساله اینجایی؟" ـ "یادم نیس. بنظرم سه چار ساله" ـ " از اینجا خوشت میات؟" ـ "آره خُب ..." ـ "از ایران چطور؟" ـ "ایران دوستای بیشتری داشتم" ـ "به فکر اونا هم میفتی؟" ـ "آره خُب. "ایبلند"." منظورش گاهی است، به سویدی ـ " ... تو از کدوم شهر ایرانی؟" ـ " من جنوبیم. بندرعباس هم بودم. خیلی سالا" ـ "منم بندرعباس بودم. با تریلی بابام رفته بودیم. زیاد یادم نیس. شب کنار دریا خوابیدیم". به عباس گفتم، چند روز پیش که می رفت کیوسک "سنتروم" خانه هایمان تا حتماً شیرینی بخرد و همین بلوزی را که وقتی حالا از پشت پنجره گذشت پوشیده بود برش بود: ـ "عباس تنهایی؟ ـ "آره. همه رفتن فریتیدس. من خوشم نیومد برم. اونجا که دوستی ندارم". فریتیدس منظورش جایی است که بچه ها پس از تعطیلی مدرسه برای بازی می روند. ـ "مگر امروز مدرسه نبودی؟" ـ "چرا بودم. امروز FN dag داشتیم". منظورش روز سازمان ملل است. ـ " خُب چی بود؟" ـ "امروز Fredsdag بود.". روز صلح. ـ " ... بخاطر همینم زود تعطیل شدیم. تو مدرسه فقط سرود خوندیم. من و باران و سامان با هم سرود ای ایرانه خوندیم. هر کس سرود خودشه می خوند. خانم معلم فارسیمون گفته بود سرود ای ایرانه حفظ کنیم ما هم حفظ کرده بودیم." عباس که می رود تنها خطوط مورب درختان که همیشه زمستان بجای می گذارد می مانند. حتا حالا هم. بعد من می مانم و صدای آهنگی که نه تنها آشپزخانه، بلکه تمامی گوشه کنارهای یک شب شهرستانی را پر کرده است. حتا صدای فِروفِر فریزر هم دیگر بگوش نمی رسد.
□
خلوت رشک انگیزی داشت آن شهرستان. انگار که حالا دیگر مکانی در سیاره ای دور بوده است. با مینی بوس تازه به داراب رسیده بودیم. عصر دل انگیزی بود، پُر از درختان نارنج و پرتقالِ. درختان در اطراف خیابان عریض و خلوتی که آخر شهر وقتی از میان ساختمانهای بزرگی می گذشت، به بیرون شهر می رفت و نزدیکیهای قهوه خانه ای خاکی می شد. تا اوائل شب منتظر مانده ماشین گیرمان نیامده بود برویم بندر. عصر که هوا روشن بود، از کنار قهوه خانه، بیابان و کُهسار سفید بنظر می آمد. به بیابان نظر انداخته بودیم، بارها و بارها. به کوههای آنطرف آن که پشت شهر بود و پشت قهوه خانه. همه جا سفید بود. حتا بوته ها و تک و توکی درختان هم که دشت را تا کُهسار و دامنه ی آن پُر کرده بودند آن رنگ سفید را مشّوش نمی ساختند. همه جا جلوه ی غریبی داشت. عصر که رفته و غروب آمده بود شهر را با آن جلوه های غریبش در شب هنگام یافته بودیم. با عطر نارنج ها و پرتقال ها. بوی درختان با بوی عصر شهرستان و جلوه هایی پایدار و روشن به دلم شوری می افکندند که می آمد تا سالهای سال ادامه داشته باشد. درختان نارنج و پرتقال جدول وسط، خیابان را با خطی سبز به دو نیم کرده بودند و در دو طرف هم درختان ادامه داشتند. با سروی بلند در انتهای خیابان و درختان. نگاه که کرده بودیم، جلوه ی پر شکوهی داشت سرو. بلند بالا تر از تمام درختان. حتا از ساختمانهای نو و کهنه ی اطراف خیابان عریض که دیوارهای بلند و طویلی داشتند بلندتر بود. معلوم بود پشت دیوارها سراهای بزرگی بود، پر از درخت. اینطور فکر می کردیم. بعد که سراسر خیابان را نور چراغهای مهتابی روشنایی راز آمیزی زده بود، ما هم در آن خلوت وسوسه انگیز، خیال قدم زدن بسرمان زده بود. سراسر خیابان را در آن خلوت جادویی که حتا یک ماشین هم ندیده بودیم از آن بگذرد، تا انتها رفته و بازگشته بودیم. ساکت بودیم و چیزی نمی گفتیم. آنوقت بود که صدای آرام آهنگی هم آمده بود. نوایی که از میان درختان راه گشوده و سراسر خیابان تا قهوه خانه و بیابان و کُهسار و همه چیز را از آنِ خود کرده بود و پایانی نداشت. از یکی از ساختمانها مرضیه می خواند. عصر که آمده بودیم تابلوی سردر دوسه تایی از ساختمانها را دیده بودیم. یکی ساختمان ژاندارمری، یکی استانداری و یکی دوتای دیگر ساختمانهایی اداری بودند. اینطور فکر کرده بودیم. با باغهایی بطور حتم پر از نارنج و پرتقال. صدا از درون سرای بزرگ ژاندارمری می آمد: "نَبود ز رُخت قسمت ما غیر نگاهی آنهم ندهم ................. .................. بگویم ای نگارِ من، چه بی مهر و وفایی چه پُر جور و جفایی ..." رفته، بازگشته و گوش کرده بودیم. در لحظه ای جادویی که تمامی درختان نارنج و پرتقال خیابانی بلند که به بیرون شهرستانی و به قهوه خانه ای منتهی می شد ما را به خلوت ملکوتی تمامی باغهایی برده بود که در بیابانی سفید و مه آلود زیر پاهایمان به گونه ای خلسه آور و موج در موج شکفته شده بود و وقتی دوباره پایین آمده و باز به سرزمینی فکر کرده بودیم که حتا ژاندارمهایش هم عاشق می شدند، قهوه چی گفته بود "کجایین بابا، یه وانت رد شد، ندیدین؟"
□
کنار پنجره قناری هنوز خاموش است. مدتی است دیگر نمی خواند. از وقتی که جفتش را بردیم پشت خانه ها و زیر برفها خاک کردیم. آن یکی سپید بود مثل برف. بردیم جایی پشت خطوط لخت سپیدارها زمین را کمی بزحمت کندیم و زیر خاک یخ زده خاک کردیم. زمستان بود. حالا این یکی به من زُل زده و ساکت است. اوایل که جفتش را از دست داده بود زیاد می خواند. شاید هم شیون می کرد. من هم توی چشمانش زُل می زنم. انگار که بخواهم از او بپرسم: چرا نمی خوانی؟ مگر نه اینکه قناری ها در فراق بیشتر می خوانند؟ چیزی نمی گفت. حالا هم چیزی نمی گوید. تنها سر کج می کند، مثل همه ی پرنده ها، و نگاهم می کند. فریزِر صدای فِروفِرش را در یک دور تسلسلی دیگر از سر گرفته است. بعد چیک. تنها صدای مرضیه می ماند: "دوش دوش دوش دوش که آن مه لقا با وفا خوش عدا ..... برده دین و دلم از کف ...". و "آواز مردی که برای مردن ...". در بوی روغن و دلتنگی و بوی سوخته ی تنباکو، و بوی شور دریایی که باز آرام نمی دانم کِی آمده است پشت کاج ها و سپیدارها نشسته است و جلوتر نمی آید. عباس مدتی است رفته است. او را گُم کرده ام. پشت خطوط درختان. کِی دوباره بیابم نمی دانم. پشت خطوط درختان و حجم فشرده ی مِه. با من تنها دل آشوبه ای می ماند. با مهی که بجز پنهان کردن یک تنهایی به هیچ دردی نمی خورد. و قناری یی که دیگر نمی خواند. صدای مرضیه اما بی کم و کاست می آید. فریزر لحظه ای فروفر می کند و باز چیک: خاموش می شود. "آواز مردی که ..." از دور پیداست و.... مه اینبار بر شیشه ی پنجره به پایین سُر می خورد. انگار که دریای فارس که لحظه ای پیش پس پشت کاج و سپیدارها مانده بود بیاید و خود را سمج به پنجره آویزد. آرام و بی شتاب. می آید اما نمی ماند. به پشت کاج ها باز می گردد، به پشت خطوط سرد و سیاه درختان و زَمهریر زودرس درختان. تا تنها لحظه ای تلواسه ی دل غمگین غربت گزینی باشد و بس.
وِستِروس، زمستان 1990ـ اوپسالا، زمستان 2006 سوئد
1: شعری از آتشی 2: ملکوت بهرام صادقی
|